شعرهای خاص { شعر کوتاه خاص و عمیق برای آدمهای خاص }

شعر، همیشه حافظهٔ عاطفی بشر بوده است. اما گاهی انسان از شنیدنِ غزلهای تکراری و ابیاتِ همیشهشنیده خسته میشود و دلی میخواهد که با کلماتی تازه، نگاه دیگری را تجربه کند. «شعرهای خاص» نه از سرِ غرابتگویی، که از سرِ ضرورتِ زیستن در جهانی متفاوت سروده شدهاند. در این بخش از سایت، مجموعهای از شعرهای خاص را گردآوری کردهایم؛ اشعاری که از کلیشهها فاصله گرفتهاند، روایتگر لحظاتِ نادرِ زندگیاند، و برای آن دسته از مخاطبان سروده شدهاند که شعر را نه به خاطر وزن و قافیه، که به خاطر «حسِ ناب» دوست دارند. از قطعات کوتاه و موجز گرفته تا غزلهای نیمایی و سپید، اینجا قرار است با شعری روبهرو شوید که «مثل خودتان» است: خاص، بیتکرار، و شایستهٔ تأمل.
فهرست محتوا
شعر کوتاه خاص و عمیق
تن محنت کشی دیرم خدایا
دل با غم خوشی دیرم خدایا
زشوق مسکن و داد غریبی
به سینه آتشی دیرم خدایا
باباطاهر
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
میخور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
خیام
یارب دل پاک و جان آگاهم ده
آه شب و گریه سحرگاهم ده
در راه خود اول ز خودم بیخود کن
بیخود چو شدم ز خود بخود راهم ده
خواجه عبدالله انصاری
آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست
رهی معیری
دست مرا بگیر
که باغ نگاه تو
چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود
من جاودانم
که پرستوی بوسهات
بر روی من دری ز بهشت خدا گشود
اما چه میکنی
دلی را
که در بهشت خدا هم
غریب بود؟!
فکر تو عایق سرمای من است
فکر کردم به صمیمیت تو، گرم شدم
خنده کن خنده که با خنده تو
آفتاب از ته دل میخندد
شرم در چهره من داشت شقایق میکاشت
سفره انداخته بودیم و کنارش با هم
دوستی میخوردیم
حرف تو سنگ بزرگی جلوی پای زمستان انداخت
باز هم حرف بزن
“عمران صلاحی”
اگر آمدی
خبرم کن
در خانه بمانم
که از اندوه نمیرند
شمعدانیهای منتظر و ماهیهای حوض
و لبخندی که به شوق بر لبانم میبندد
که تو بیایی و کسی خانه نباشد
“سیدعلی صالحی”
پرواز چه لذتی دارد؟
وقتی
زنبور کارگری باشی
که نتوانی
عاشق ملکه بشوی؟
“جلیل صفربیگی”
به هر که بود و
به هر جا که بود و
هرچه که بود
رجوع کردی
الا دلت
که قطبنماست
فصل عوض میشود
جای آلو را
خرمالو میگیرد
جای دلتنگی را
دلتنگی
“علیرضا روشن”
شعر شکست عشقی 💔 ( شعر سنگین و غمگین تنهایی )
شعر کوتاه { ۲۰۰ شعرکوتاه تک بیتی دو بیتی بسیار زیبا }

شعرهای ناب فارسی
به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من
میخواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند
“شمس لنگرودی”
جهان
خالیتر از آن است
که جای خالی تو را حس نکنم
و خیال کن
چه خالی شدهام
وقتی حتی خیالت هم
سهم دیگران شده باشد
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما سایهات را دیدم
که دستهایش توی جیبش بود
“گروس عبدالملکیان”
تا شب نشده
خورشید را
لای موهایت میگذارم
و عاشق میشوم
فردا
برای گفتن
دوستت دارم
دیر است
“جلیل صفربیگی”
اگر تو نبودی
من کاملاً بیکار بودم
هیچ کاری
در این دنیا ندارم
جز دوست داشتن تو
“رسول یونان”
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد…
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
نمیخواستم
این عشق را فاش کنم
ناگاه به خود آمدم
دیدم همه کلمات راز مرا میدانند
این است که
هرچه مینویسم
عاشقانهای برای تو میشود
“شهاب مقربین”
یک شب که
هزار شب نمیشود
گره بزن
سیاهی موهایت را
به سیاهی شب
ماهم شو
“رسول عظیمی”
فرقی نمیکند
پنجه طلایی آفتاب باشد
یا انگشتهای خیس باران
این پنجره دیگر
جواب سلام آسمان را نخواهد داد
وقتی قرار نیست
تو از این کوچه بگذری
“بهرام محمودی”
خداوندا
تمام حرفهای جهان یک طرف
این راز یک طرف
آیات شما
چه قدر، شبیه به لبخند اوست
تمام پروانهها قاصدک بودند
به هر قاصدکی
راز چشمان تو را گفتم
پروانه شد
تمام پروانهها
ادای چشمان تو را
درمیآورند
چون بغض مرا دوست دارند
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
بارانی
یا
آفتابی
فرقی نمیکند
در سرم هوای دیدن توست
“امید صباغ نو”
اگر شعرهای من زیباست
دلیلش آن است
که تو زیبایی
“گروس عبدالملکیان”
احساس درختی را دارم
که در مسیر
کارخانه چوببری
قرار گرفته است
“غلامرضا بروسان”
اشتباه نکن
نه زیبایی تو
نه محبوبیت تو
مرا مجذوب خود نکرد
تنها آن هنگام که روح زخمی مرا بوسیدی
من عاشقت شدم
“شمس لنگرودی”
میترسم از عشق
از عشق میترسم
این شعرهای عاشقانه که مینویسم
سوت زدنِ کودک است در تاریکی
“شهاب مقربین”
قرارمان
همین بهار
زیر شکوفههای شعر
آنجا که واژهها
برای تو گل میکنند
آنجا که حرفهای زمین افتادهام
دوباره سبز میشوند
وَ دستهای عاشقمان
گره در کار سبزهها میاندازند
قرارمان زیر چشمهای تو
آنجا که شعر
نم نم شروع میشود
“مینا آقازاده”
نان تازه بگیر
به خانهام بیا
دریانورد خسته!
میخواهم لباسهای خیست را
از تنت در بیاورم
شیر گرم کنم برایت
بگویی: شانههایم سکان زندگی توست
و من
پنجرههای این شهر طوفانزده را محکم ببندم
“سارا محمدی اردهالی”
روزگاری است که دنبال کلیدند همه
تو، ولی قفلتر باش مرا
“سیدعلی میرافضلی”
تو
رنگ میدهی
به لباسی که میپوشی
بو میدهی
به عطری که میزنی
معنا میدهی
به کلمههای بیربطی
که شعرهای من میشوند
“ساره دستاران”
اشعار کوتاه خاص
به کسی که عاشق توست
بگو
هر روز
با زیباترین تعابیر جهان
بیدارت کند
من اینجا هر شب
تو را
با زیباترین تعابیر جهان
به خواب میسپارم
“کامران رسولزاده”
واژههایی که از تو میگویند
عطر غریب ارکیده دارند
این روزها
اگرچه کوتاه شدند شعرهایم
اما نقطهچین ادامه داریست
فریاد بلند سکوتی خیس
در حنجره خسته دردهایم
“دنیا غلامی”
شعر چیزی نیست
لحنِ گفتن «دوستت میدارم» است
من
لال و کور و فلج و بیدست و پا شوم اگر
شعر نتوانم گفت شاید
اما دوستت خواهم داشت حتماً
“علیرضا روشن”
گفتند
شعرهای من
جوشش دریاست
خروش رود
بیشک
کمی بالاتر
به چشمهای میرسند
که تو هستی
“گروس عبدالملکیان”
خیال نکن
اگر برای کسی
تمام شدی
امیدی هست
خورشید
از آنجا که غروب میکند
طلوع نمیکند
خوبم…
درست مثل مزرعهای که
محصولش را ملخها
خوردهاند
دیگر نگران داسها نیستم
“فریبا عربنیا”
نیوتن اگر جاذبه را درست میفهمید
معشوقه اش از درخت متنفر نبود
و در دفتر خاطراتش نمینوشت:
«اشکهای من هم به زمین میافتاد
اما تو سیب را ترجیح دادی!»
“هومن شریفی”
عشق تو
آموزگار بیرحمی بود
که تنهایی را
به من آموخت!
تلخ است
همه فکر کنند سرت شلوغ است
و تنها خودت بدانی چقدر تنهایی
این روزها که میگذرد
یک ترانه تلخ
قصه تنهاییهای مرا میسراید
سمفونی گوشخراشی است
روزهاست پنبه دگر فایده ندارد
باید باور کنم
تنهایم
شعرهای گلچین آشفته شیرازی ( شعرهای عاشقانه و بسیار زیبای این شاعر قدیمی )
و چه لذتی است در تنهایی
باور نداری؟
از خدا بپرس
دست بر شانه هایم میزنی تا تنهاییام را بتکانی
به چه میاندیشی؟
تکاندن برف از روی شانه آدم برفی؟!
تو را دوست میدارم
طرفِ ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمیکند
کلمات انتظار میکشند
من با تو تنها نیستم، هیچکس با هیچکس تنها نیست
شب از ستارهها تنهاتر است…
“شاملو”
شانهات مُجابم میکند
در بستری که عشق
تشنگیست
زلالِ شانههایت
همچنانم عطش میدهد
در بستری که عشق
مُجابش کرده است
“شاملو”

کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم
نان شادی ام را با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو
درنگ می کنم!
“شاملو”
کار دیگری نداریم
من و خورشید
برای دوست داشتنت بیدار میشویم
هر صبح
“شاملو”
عکس نوشته اشعار خاص
در لحظه
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عریان
می وزم،می بارم،می تابم
آسمان ام
ستارگان و زمین
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خویش
از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب
می درخشم
و فرو می ریزم
“شاملو”
آنچه به تو می دهم عشق من نیست؛
بلکه تو خود، عشق منی
“شاملو”
دل های ما که به هم نزدیک باشن
دیگر چه فرقی می کند
که کجای این جهان باشیم
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودنهای دور میترسم
“شاملو”
مرا تو
بی سببی
نیستی
به راستی
صلت ِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
“شاملو”
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
“شاملو”
کنار تو تنهاتر شدهام
از تو تا اوج تو، زندگی من گسترده است
از من تا من تو گسترده ای
با تو برخوردم
به راز پرستش پیوستم
از تو به راه افتادم
به جلوه ی رنج رسیدم
و با این همه ای شفاف
و با این همه ای شگرف
مرا راهی از تو به در نیست
زمین باران را صدا می زند
من تو را
“سهراب سپهری”
قشنگ یعنی چه؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
“سهراب سپهری”
زندگی نیست بجز نم نم باران بهار
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق
بجز حرف محبت به کسی
ورنه هر خار و خسی
زندگی کرده بسی
زندگی تجربهی تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پس کوچه
و اندازهی یک عمر بیابان دارد
ما چه کردیم و چه خواهیم کرد
در این فرصت کم!؟
“سهراب سپهری”
از من شب هجر میبپرسید حباب
دریای غمم کدام آرام و چه خواب
در دل بود آرام و خیالی هر موج
در دیده خیال خواب شد نقش بر آب
خاقانی
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن
دلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست
سنایی
گر من به وفای عشق آن حور نسب
در دام دگر بتان نیفتم چه عجب
حاشا که چو گنجشک بوم دانه طلب
کان ماه مرا همای داده است لقب
خاقانی
حمامی را بگو گرت هست صواب
امشب تو بخسب و تون گرمابه متاب
تا من به سحرگهان بیایم به شتاب
از دل کنمش آتش وز دیده پر آب
تمام روز و شب زلف خدا را شانه میکردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر میشد همه محراب را میخانه میکردم
علیرضا قزوه
شعرهای زیبای خاص
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود
شب من موی تو و روز خوشم روی تو بود
نور چون چشم ز پیشانی من میبارید
تا مرا قبله طاعت خم ابروی تو بود
دل یوسف هوس حلقه زنجیر تو داشت
صائب آن روز که در سلسله موی تو بود
صائب تبریزی
رباعیات اسیری لاهیجی ( شعرهای کوتاه شاهکار قدیمی از اسیری لاهیجی )
جوونی هم بهاری بود و بگذشت
به ما یک اعتباری بود و بگذشت
میون ما و تو یک الفتی بود
که آن هم نوبهاری بود و بگذشت
باباطاهر
روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی
تو چه شوخی که دل از مردم بیدیده ربایی
تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن
دل شوریده روا نیست که دزدیده ربایی
شوریده شیرازی
قاصدک هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
اخوان ثالث
وقتی کسی رو دوس داری ، حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی
قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزا رو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی
ای نیم تو سنگ و نیم دیگر آهن
با این همه غم ببین چه کردی با من
پاییز شدم … دعایت مقبول افتاد
حالا دل تو بهار ؛ چشمت روشن !
“حنظله ربانی”
زنده ام،
هرچه زدی تیغه به شریان نرسید
خیز بردار ببینم خطری هم داری؟
موج می زند
بر کلافگی خیابان
حضور خسته ی آفتاب
شهر پر از ماهی هایی ست
که تا ارتفاع هزار پا از سطح دریا
در آکواریوم آرزوهای شان
برج می سازند
یک نفر در خیابان فریاد می زند :
باید در ابرها شنا کرد
“بارما شریبی “
شعر عاشقانه خاص و زیبا؛ ۹۰ شعر گلچین شده احساسی شاعران معروف

برای صبح شدن
نه به خورشید نیاز است
نه خنده های باد ؛
چشم هایت را که باز کنی،
موهایت که پریشان بشود،
زندگی
عاشقانه طلوع خواهد کرد…!
“مینا_آقازاده “
تو مرا آزردی …
که خودم کوچ کنم از شهرت ،
تو خیالت راحت !
میروم از قلبت ،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی !
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی…
برنمی گردم ، نه !
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد …
عشق زیباست و حرمت دارد …
“سهراب سپهری”
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم،
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم
“نیما یوشیج”
شعر قشنگ
بال فرشتگان را
از جنس اشک های من ساخته اند
وقتی به شوق دیدن پدر هر روز از لابه لای درِ خانه
در قهقه ی دخترانه ام گونه هایم شکوفه ی لبخند می شد.
“بارما شریبی”
شب که می شود ،
به جای خواب،
تو به بند بند وجودم می آیی
و من می خندم،
بغض می کنم،
بالشم که خیس شد
عقربه ساعت که به
صبح نزدیک شد،
نه! تو هنوز هم
خیال رفتن نداری!
و این قصه هر شب ادامه دارد …
سبزه ها در بهار می رقصند،
من در کنار تو به آرامش می رسم
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست
تو را عاشقانه می بوسم
تا با گرمی نفسهایم، به لبانت جان دهم
و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم.
دوستت دارم،
با همه هستی خود، ای همه هستی من
و هزاران بار خواهم گفت:
دوستت دارم را …
“نیما یوشیح”
تا مستی هستیت نگردد لاشی
از جام وصال او کجا نوشی می
تا در نظرت نقش توئی می ماند
در کوی حقیقت نبری هرگز پی
بحرست مرا جام می و حق ساقی
مستی ز شراب نور وجه باقی
هر لحظه هزار بحر می نوشیدم
سیراب نشد جان من از مشتاقی
تا سنبل زلف تو برآشفت بروی
خلق از پی جست وجو شده کوی بکوی
خواهی نشود واقف اسرار تو کس
عارف که ترا بدید گفتی که مگوی
مائیم اسیر دام گیسوی کسی
سودائی زلف عنبرین بوی کسی
ذرات جهان شده گرفتار چو من
در قید کمند حلقه موی کسی
ای دل تو اگر باده عشقش نوشی
باید که غمش بعالمی نفروشی
هر لحظه اگر وصال او دست دهد
چون اهل فراق در رهش میکوشی
ای دیده همیشه طالب دیداری
دانم همه دم هوای وصلش داری
دلبر چو میان جان و دل گشت مقیم
او را ز چه رو تو دور می اندازی
ما را بجهان نیست بجز یک هوسی
کایی و به پیش ما نشینی نفسی
لعل لب خود بپرسشی بگشائی
گوئی که بگو تو از کجائی چه کسی؟
ذاتست و صفات بیحد و اندازه
از وصف تو عالمی پر از آوازه
هر ذره ز تو بوصف خاصی مخصوص
برحسن تو خاص گلرخان تازه
ای روی ترا جمله جهان آئینه
در مملکت هستی تو مائی نه
حسن تو که از روی بتان مرئی شد
رای تو بدی و دیگری رائی نه
ای مونس جان من بگاه و بیگاه
بی یاد تو کار دل تباهست تباه
مشتاق جمال تو چنانم که دمی
گر غایبم از خیال تو واویلاه
ای عشق تو مونس دل دیوانه
با درد و غم تو جان ما هم خانه
تا با غم عشق آشنا شد دل من
از صبر و خرد بکل شدم بیگانه
دوبیتی های حکیم فردوسی / گنجینۀ پند و حماسه و اشعار جاویدان
شعر زیبا
زان دم که شدیم آشنای غم تو
بیگانه ز خویشم از جفای غم تو
با عشق تو عهد ماچو محکم بودست
کردیم جهان و جان فدای غم تو
دریای دلم نه قعر دارد نه کران
چون ذره به پیش او همه کون و مکان
دل مظهر علم حق بود ای نادان
پیدا و نهان ازآن درو گشته عیان
جز عشق تو نیست در جهان حاصل من
جز درد و غمت مباد اندر دل من
در ملک طرب خانه طلب می کردم
جز برسر کوی غم نشد منزل من
عالم ز جمال تو منور بینم
برصورت آدمت مصور بینم
هرکس که بدولت لقای تو رسید
شادی جهان ورا میسر بینم
جانا ز جهان جمال تو می بینم
از باغ جهان گل وصالت چینم
دایم ز جهان مرا چو مشهود توئی
در مرتبه شهود بی تلوینم
ما جمله جهان مصحف ذاتت دانیم
از هر ورقی آیت وصفت خوانیم
با آنکه مدرسیم در مکتب عشق
در معرفت کنه تو ما نادانیم
ناظر بکتاب روی خوبان زانیم
کز روی نکو آیت حسنت خوانیم
ما را چه خبر ز عالم و زهد وورع
ما شیوه شاهدان نکو میدانیم
تا در رخ خوب تو نگاهی کردم
هر روز ز اشتیاقش آهی کردم
تا گشت دلم به بند عشقت پابند
از دست غم تو رو به راهی کردم



