قطعات جامی (شعرهای قشنگ جامی در قالب قطعه)

قطعات جامی را در سایت ادبی و هنری روزنو آماده کرده‌ایم. نورالدین عبدالرحمان بن احمد‌ جامی، متخلص به جامی، شاعر، ادیب و صوفی نامدار قرن نهم است. هوش سرشار، حافظه قوی، وارستگی، عزت نفس ، استغنا، ساده زیستی ، خیرخواهی، ظرافت طبع و بذله گویی از صفات برجسته جامی بود.

قطعات جامی (شعرهای قشنگ جامی در قالب قطعه)

قطعه‌های شاهکار جامی

جامی ارباب کرم نایاب چون عنقا شدند

اهل همت را بود قاف قناعت فرض عین

راح راحت نیست در جام غم انجام طمع

کأس یأس از کف منه کالیأس احدی راحتین

مشو مغرور حسن خوبرویان

به زلف دلکش و روی نگارین

کز اینها گیردت دل سال دیگر

چنان کامسال از خوبان پارین

هر که دل بر عشوه گیتی نهاد

بر حذر باش از غرور و جهل او

دامن آن گیر کز همت فشاند

آستین بر دنیی و بر اهل او

درین نشیمن حرمان مکن به کس پیوند

که هر کسی که نهی دل بر آشنایی او

اگر مخالف طور تو باشد اوضاعش

عذاب روح شود صحبت ریایی او

وگر موافق طبع تو افتد اخلاقش

مذاق مرگ دهد شربت جدایی او

تا نیفتادت ز کار ای پیر کار از رعشه دست

نامدت باور که ناید هیچ کار از دست تو

چیست دانی جنبش دستت چنین بی اختیار

یعنی ای غافل برون است اختیار از دست تو

غزلیات قصاب کاشانی / مجموعه اشعار غزلِ عاشقانه زیبا

قطعه‌های شاهکار جامی

حرص چه ورزی که ز سودا و سود

پنج تو شش گردد و هشت تو نه

رنج طلب را همه بر خود مگیر

یطلبک الرزق کما تطلبه

عکس نوشته اشعار زیبای جامی

به مه آن رخ چرا کنم تشبیه

ترک تشبیه ناموجه به

گرچه آمد «مشبه به » خوب

هست صد بار ازو «مشبه » به

بیشه فقر جای شیران است

شیر این بیشه باش تا باشی

پیشه مرد چیست نفی وجود

مرد این پیشه باش تا باشی

با دو اندیشه جمع نتوان بود

با یک اندیشه باش تا باشی

به نام خدایی که پست و بلند

ز خورشید فضلش بود بهره مند

فرازنده این کهن بارگاه

فروزنده مشعل مهر و ماه

کریمی که از طارم کبریا

چو شد سایه گستر درین تنگنا

ز فر خود آن سایه را مایه داد

لقب شاه عالم پناهش نهاد

جهان را ز صد گونه فرسودگی

در آن سایه بخشید آسودگی

چو منشی عقل آن تمنا کند

که تاریخ اقبالش انشا کند

فلک حل کند بهر عز و شرف

زر مهر در لاجوردی صدف

عطارد کشد خامه افتخار

کشد نقش بر صفحه روزگار

الا تا بود چرخ عالی نهاد

ازان نقش این صفحه خالی مباد

شهی تاجور بر سریر سرور

بماناد پاینده تا نفخ صور

به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام

قضات اگر چه نباشند مستحق آن را

به غیر وصل نخوانند قاریان قرآن

ز حال وقف وقوفی نباشد ایشان را

گرفته اند همانا قضات از ایشان باز

به رسم عادت خود وقف های قرآن را

جامی ابنای زمان از قول حق صم اند و بکم

نام ایشان نیست عندالله به جز شرالدواب

گردن همت بکش از ربقه تقلیدشان

ورنه افتی عاقبت از منهج صدق و صواب

در بیابان سیهدیهم دهد سرگشته جان

هر که را باشد دلیل ره اذا کان الغراب

در لباس و دوستی سازند کار دشمنی

حسب الامکان واجب است از کید ایشان اجتناب

شکل ایشان شکل انسان فعلشان فعل سباع

هم ذیاب فی الثیاب او ثیاب فی ذیاب

باز رست از پنجه پنجه گریبان حیات

جامی اما نامدت دامان بهبودی به دست

سال عمرت شصت شد در لجه هستی بکوش

تا ازین دریا برآری صید مقصودی به شست

ای سهی قد که عمر تو اکثر

گشته مصرف به نحو و تصریف است

قد و زلف تو را اگر بنده

کرده تعریف جای تشریف است

نبود این جنس نکته بر تو نهان

که الف لام بهر تعریف است

هر پسر کو از پدر لافد نه از فضل و هنر

فی المثل گر دیده را مردم بود نامردم است

شاخ بی بر گرچه باشد از درخت میوه‌دار

چون نیارد میوه بار اندر شمار هیزم است

عکس نوشته اشعار زیبای جامی

شعرهای شاهکار جامی

بود شاها رعیت آن خزینه

که در وی گنج های زر دفینه است

عوان چون مالشان دزدیده گیرد

ببر دستش که دزد آن خزینه است

ایا شاهی که هر جا مسند عدل

نهادی ظلم از آنجا رخت برداشت

بداندیش تو ترکی بود یک لخت

ولی تیغ تواش یک لخت نگذاشت

غلامِ خامهٔ آن کاتبم که شعرِ مرا

چنان که بود رقم زد نه هرچه خواست نوشت

اگرچه شعر فروغ از دروغ می‌گیرد

دروغ و راست در او هرچه بود راست نوشت

به بوستان سخن مرغ طبع من اکثر

به هفت بیت شود نغمه ساز و قافیه سنج

ز هفت پیکر گنجور گنجه هر غزلی

نمونه ای ست ز معنی نهان در او صد گنج

چو بیت بیت ز هر هفت ازان دو مصراع است

گرش به سبع مثانی لقب نهند مرنج

ز هفت عضو یکی یا دو باد کم او را

که هفت بیت مرا شش رقم زند یا پنج

هر برق درخشان که بر آید ز بدخشان

صد شعله ازان در دل افگار من افتد

بر گوهر اشکم چو فتد پرتو آن برق

لعلی شود از چشم گهربار من افتد

با قضا جامی رضا ده گرچه حکم او تو را

از نکو سوی بد از بد سوی بدتر می‌برد

از برای حکمتی روح القدس از تشت زر

دست موسی را به سوی تشت آذر می‌برد

هر چند زند لاف کرم مرد درم دوست

دریوزه احسان ز در او نتوان کرد

دیرین مثلی هست که از فضله حیوان

نارنج توان ساخت ولی بو نتوان کرد

دل درین وحشتگه بیگانگان

یک حریف آشنا حاصل نکرد

در وفا کوشید عمری لیک ازان

غیر حرمان از وفا حاصل نکرد

کیمیاگر سالها بهر غنا

کند جان و جز عنا حاصل نکرد

حاصل خود کرد صرف کیمیا

هیچ چیز از کیمیا حاصل نکرد

مطرب خوش لهجه را حسن ادا باید نخست

تا دمش از رشته جان عقده غم بگسلد

نی چنان کز کثرت تحریر و تکرار نغم

در میان هر دو لفظش از غزل دم بگسلد

هر چه بربندد به هم ناظم به صد خون جگر

او ز ناهنجاری الحانش از هم بگسلد

پی لقمه و خرقه هر لحظه ای

نشاید کشیدن ز خلقی گزند

به روزی بود خشک نانی کفاف

به عمری بود کهنه دلقی بسند

جامی به روی خاک چو یک زنده یافت نیست

خوشوقت مردگان که ته خاک خفته اند

گردی ز رهروان ره صدق مانده بود

آن هم کنون ز ساحت ایام رفته اند

قومی رسیده اند که در کارگاه فضل

هرگز دری به مثقب فکرت نسفته اند

خاری به جان اهل دلی گر خلیده است

چون سبزه گشته خرم و چون گل شکفته اند

خاطر مدار رنجه اگر عیب ها ز تو

هر جا نموده باز و هنرها نهفته اند

از کج چه اعتبار اگر کج نموده اند

بر راست چیست طعنه اگر راست گفته اند

قطعات جامی

ساغری می گفت دزدان معانی برده اند

هر کجا در شعر من یک معنی خوش دیده اند

دیدم اکثر شعرهایش را یکی معنی نداشت

راست می گفت آنکه معنیهاش را دزدیده اند

جاهل که لاف فضل زند کاش از نخست

آن نقد را ز کیسه خود جست و جو کند

خر کی زند ز مایده عیسوی نفس

گر زانکه سر به توبره خود فرو کند

ای خواجه عقل بین که بزرگان شهر ما

بر خویشتن فضای جهان تنگ می کنند

گر فی المثل به مجلس صدر آورند روی

هر یک به صدر مجلسش آهنگ می کنند

بهر گزی زمین که بود ملک دیگری

تیغ زبان کشیده به هم جنگ می کنند

مشو با کم از خود مصاحب که عاقل

همه صحبت بهتر از خود گزیند

گرانی مکن با به از خود که او هم

نخواهد که با کمتر از خود نشیند

معنی جمعیت ار خواهی دلا لازم شمار

سلک صحبت را که جمعیت به جمع اولی بود

نظم پر معنی چو در تقطیع گردد مفترق

جمله اجزایش ز هم هر جزو بی معنی بود

هر که ناکس بود در اصل و سرشت

به تقالیب دهر کس نشود

سگ مگس را اگر کنی مقلوب

قلب آن غیر سگ مگس نشود

دلا منشین درین ویرانه چون چغد

سوی مرغان قدسی آشیان پر

بود گیتی درختی سر به سر شاخ

ولی جمله سوی یک اصل رهبر

ز هر شاخی سوی آن اصل ره جوی

چو آن را یافتی از شاخ بگذر

نباشد شیوه مرغان زیرک

نشستن هر زمان بر شاخ دیگر

جامی از قید تعلق چون رهیدی بعد ازین

با مسیحا باش در ملک تجرد هم نفس

غم مخور گر خانه ویران شد ز فوت اهل بیت

خانه بیت شعر و اهل بیت بکر فکر بس

هیچ سودی نکند تربیت ناقابل

گرچه برتر نهی از خلق جهان مقدارش

سبز و خرم نشود از نم باران هرگز

خار خشکی که نشانی به سر دیوارش

عشوه شاهد دنیا طمع انگیز بود

جامی آن به که ازین می نشوی مست طمع

لقمه تلخ قناعت ز جهان قوت تو بس

بهر حلوای کسان کفچه مکن دست طمع

من که از دولت قناعت رست

گردن همتم ز غل طمع

طمع از مال و جاه ببریدم

محنت فاقه به که ذل طمع

غزلیات ادیب صابر (زیباترین شعرهای عاشقانه از این شاعر بزرگ)

قطعات جامی

بسا اخ کز اخوت چون زند دم

دمش باشد چراغ عیش را پف

تف افکن بر رخ آن اخ که هرگز

نیفتد زین مناسب تر اخ و تف

بهشتی پیکری کز غایت لطف

سپاه نیکوان را بود سر خیل

سرآمد حسن او و دوزخی شد

فاغشی وجهه قطعا من اللیل

چنان ز خلق ملولم که تا به چشم نیاید

مرا خیال کسی روز و شب ز خواب گریزم

به سایه چون روم از تاب آفتاب یقین دان

که من ز سایه خود نی ز آفتاب گریزم

ایا نور دیده که بینم تو را

شده نقد راحت کم از درد چشم

ز درد تو نالم که چشم منی

بنالد بلی مردم از درد چشم

پست است قدر سفله اگر خود کلاه جاه

بر اوج سلطنت زند از گردش زمان

سفلی ست خاک اگر چه نه بر مقتضای طبع

همراه گردباد کشد سر بر آسمان

جامی مبند توسن همت به میخ آز

همچون خران بر آخر آخرزمانیان

از خوان خاکیان مطلب لقمه تا رسد

نزل بقا ز مایده آسمانیان

آزادگی گزین که نیرزد به نزد عقل

ملک جهان به دیدن روی جهانیان

برای نعمت دنیا که خاک بر سر آن

منه ز منت هر سفله بار بر گردن

به یک دو روز رود نعمتش ز دست ولی

بماندت ابدالدهر عار بر گردن

به دندان رخنه در پولاد کردن

به ناخن راه در خارا بریدن

فرو رفتن به آتشدان نگونسار

به پلک دیده آتش پاره چیدن

به فرق سر نهادن صد شتر بار

ز مشرق جانب مغرب دویدن

بسی بر جامی آسان تر نماید

ز بار منت دونان کشیدن

به جنگجو صنم خویش گفتم ای صد بار

رسیده سنگ جفایت بر آبگینه من

رسان به سینه من سینه را به رسم صفا

که پاک به دل همچون تویی ز کینه من

به عشوه گفت تو را سینه گرچه صاف آمد

گمان مبر که رسد در صفا به سینه من

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا