شعر عاشورا (مجموعه شعرهای کوتاه و بلند غمگین عاشورا)

شعر عاشورا (مجموعه شعرهای کوتاه و بلند غمگین عاشورا)

عاشورا، حماسه‌ای است که در هر گوشه‌ای از تاریخ، یک بار دیگر رقم می‌خورد. شاعران پارسی‌گو از دیرباز تا امروز، از این واقعه عظیم الهام گرفته‌اند و با سروده‌های خود، به عزاداران در بیان اندوه و ارادتشان یاری رسانده‌اند. در این بخش، مجموعه‌ای از شعرهای کوتاه و بلند غمگین عاشورا را گردآوری کرده‌ایم تا در این ماه، زبانِ دلِ شیفتگانِ حسین (ع) باشد.

شعرهای غمگین عاشورا

یک روح واحدند، ولی از بدن، جدا

در اتحاد نیست “تو” از “او” و “من” جدا

این دو، دو نیستند، تجلی وحدتند

پس باطناً یک اند ولی ظاهراً جدا

جسمش کنار خیمه و روحش کنار عرش

این گونه هیچ کس نشد از خویشتن جدا

می برد با خودش همه اهل بیت را

پس داشت می شد از همه پنج تن، جدا

حال غریب بهتر ازین که نمی شود

این است آخر عاقبت از وطن جدا

از نیزه ها بپرس چرا هر چه می کشید

اصلاً نمی شد از بدنش پیرهن جدا

در غارتش کسی به کسی پا نمی دهد

یا می شود لباس جدا، یا بدن جدا

افتاده است گوشه ی گودال سر جدا

افتاده است گوشه ی گودال تن جدا

این کشته هم حسین هم انگار زینب است

این دو، دو نیستند، ولو ظاهراً جدا

قبول کن که شبیه حصیر افتادی

قبول کن ته گودال گیر افتادی

مخواه تا که سر من به گریه بند شود

بگو چکار کنم از تنت بلند شود

بگو چه کار کنم آب را صدا نزنی

بگو چه کار کنم تا که دست و پا نزنی

بگو چه کار کنم از تو دست بردارند

برای پیکر تو یک لباس بگذارند

میان گریه ی من این سنان چه می‌خندد

دهان باز تو را نیزه دار می‌بندد

آهای شمر عبا را کسی ربود برو

بیا النگوی من را بگیر و زود برو

برای غارت پیراهنت بمیرم من

چرا لباس ندارد تنت بمیرم من

قرار نبود بیفتی و من نگاه کنم

و یا که گریه به کوپال ذوالجناح کنم

مگر نبود مسلمان که این چنین زده اند

بلند مرتبه شاهِ مرا زمین زده اند

شعرهای غمگین عاشورا

دوباره ماه محرّم، دوباره بوی حسین

دوباره برسر هر کوچه گفت و گوی حسین

بیا به دسته ما نوحه جنون سر کن

که می‌رویم شباشب، به جست و جوی حسین

حسین، وارث کشف و شهود غار حراست

چه های و هوی محمّد، چه های و هوی حسین

نبسته اند به روی حسین، هرگز آب

فرات، آب ننوشید از گلوی حسین

فرات، تشنه ی لب های تفته جوشش بود

فرات، آب شد از شرم، رو به روی حسین

قتیل قبله همیشه به یاد می‌مانَد

بیا که مهر نماز است، خاک کوی حسین

چنین که در دل من، داغ کربلا جاری ست

شهید می‌شوم از هُرم آرزوی حسین

طلوع می‌کند آخر طلیعه موعود

مسیر قبله عوض می‌شود، به سوی حسین

مرتضی امیری اسفندقه

عصر عاشورا کنار خیمه‌های سوخته

ذوالجناحی ماند با یاد رهای سوخته

کاروان می‌رفت و می‌بلعید دشت دیر سال

کودکان تشنه را با دست و پای سوخته

در کجا دیدید یا خوانید روی نیزه‌ای

آسمان قرآن بخواند با صدای سوخته

چهارده قرن آسمان بارید و می‌بارد هنوز

چشم زینب را به خاک کربلای سوخته

محمود اکرامی فر

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود

تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

سر‌ها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود

مولا نوشته بود: بیا‌ ای حبیب ما

تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود

آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ

خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش

اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود

باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

علیرضا قزوه

همین که نیزه جدا کرد تار و پود تنت را

کبوتران همه خواندند شعر پر زدندنت را

کمند و نیزه و شمشیر تا دخیل ببندند

نشانه رفته ز هر چار سو ضریح تنت را

چنان به سینه‌ات از زخم‌ها شکوفه شکوفید

که دجله غرق تماشاست باغ پیرهنت را

دهان خشک تو جایی برای آب ندارد

زنام و یاد خدا پر نموده‌ای دهنت را

تو سیدالشهدایی، تویی که خون خدایی

خدا ز شاهرگ خویش دوخته کفنت را

علیرضا بدیع

متن محرم برای پست اینستاگرام { زیباترین و غمگین‌ترین متن برای محرم و عاشورا }

متن تسلیت عاشورا به همراه عکس نوشته های غمگین و اشعار

عکس نوشته اشعار عاشورا

با سینه‌ای که تنگ بلور است، یا حسین

ما و دلی که سنگ صبور است، یا حسین

چون آب چاه از لب تو هر که دور شد

تا روز حشر، زنده به گور است، یا حسین

چندین ستاره سوخته در آفتاب تو

نور است این معامله، نور است، یا حسین

نان پاره‌های سوخته‌مان را گواه باش

فردا که رستخیز تنور است، یا حسین

چون دودمان آتش زرتشت، تا ابد

خاموشی از تبار تو دور است، یا حسین

ما را چه جای شکوه وشیون، که گفته‌اند:

«هر جا که قصه، قصه زور است، یا حسین»

عبدالجبار کاکایی

نتوان گفت که این قافله وا می‌ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می‌ماند

این رهی نیست که از خاطره‌اش یاد کنی

این سفر همراه تاریخ به جا می‌ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر ز هر دام رها می‌ماند

می‌رسیم آخر و افسانه وا ماندن ما

همچو داغی به دل حادثه‌ها می‌ماند

بی صداتر ز سکوتیم‌، ولی گاه خروش

نعره ماست که در گوش شما می‌ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ما

مرد در هر چه ستم هرچه بلا می‌ماند

محمدعلی بهمنی

روز عاشورا شده کربلا غوغا شده

امروز کبوتران گریه بر بامند فتنه گران ذلیل اسلامند

یزیدیان همیشه نا کامند

حسین آقام آقام آقام

باشد چون پیر خمین راه ما راه حسین

باشد تا به اَبَد مرام حِزب الله پیروی از مکتب روح الله

با مدد از حضرت ثاراالله

حسین آقام آقام آقام

دین ما حبّ ولی عشق ما سید علی

ما با حسین حسین عبد خدا هستیم پیرو راه شهدا هستیم

سینه زن کرببلا هستیم

حسین آقام آقام آقام

«حاج امیر عباسی»

 چگونه صبر کنم رفتن تورا بینم

نوای وا عطشا گفتن تورا بینم

در این طرف تو صدا می زنی «انا المظلوم»

جواب……هلهله دشمن تورا بینم

بپوش زیر زره دست دوز مادر را

مباد لحظه ای عریان تن تورا بینم

چگونه معجر خودرا به سر نگه دارم

چگونه لحظه جان دادن تورا بینم

کویر واین همه لاله حسین خیز وببین

میان دشت فقط گلشن تورا بینم

شود به سم ستوران تن تو حلاجی

میان گرد و غبار، خرمن تورا بینم

چگونه حفظ کنم چادرم که در مقتل

به دست چند نفر جوشن تورا بینم

خداکند که نیفتی به زیر پای کسی

به چشم خویش لگد خوردن تورا بینم

(قاسم نعمتی)

روایت است كه چون تنگ شد بر او میدان

فتاده از حركت ذوالجناح وز جولان

هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید

عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید

نه ذوالجناح دگر تابِ استقامت داشت

نه سیدالشهداء بر جدال طاقت داشت

كشید پــا ز ركـاب آن خلاصه ی ایجاد

به رنگ پرتو خورشید، بر زمین افتاد

بلند مرتبه شاهی ز صدر ِ زین افتاد

اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین‌زبانی!

عجب نبود ز نی شکرفشانی

اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‌کشاند

سزد گر چشم‌ها در خون نشینند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی‌سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه‌ها زیر سر اوست

قیصر امین‌پور

گفت محمد که ز دشت بلا

بی‌سر آیند حسین مرا

ای لب تو تشنه‌ترین غنچه‌ها

کرده غمت با دل خونم چه‌ها

دل خوشی و عشق نگردند جمع

شاهد من آتش و اشک است و شمع

طوطی اگر در قفس آئینه داشت

چلچلة ما غم دیرینه داشت

غصه حریف دل مشتاق نیسته

هرکه کند شکوه ز عشاق نیست

نادر بختیاری

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

سر پیراهن تو جنگ بوده

ولی شرمنده زینب دیر فهمید

که انگشتر به دستت تنگ بوده

دلی در خون نشسته دوست داری؟

بگو قلبی شکسته دوست داری؟

تورا ای عشق! بی سر دوست دارم

مرا با دست بسته دوست داری؟

حمیدرضا برقعی

آن جمله چو بر زبان مولا جوشید

آز نای زمانه نعره ی “لا” جوشید

تنها ز گلوی اصغر شش ماهه

خون بود، که در جواب بابا جوشید

سیدحسن حسینی

آن سو نگران، نگاه پیغمبر بود

خورشید، رسول آه پیغمبر بود

ای تیغ پلید می‌شکستی ای کاش

آن حنجره بوسه گاه پیغمبر بود

ساعد باقری

ای بی کفن سینه شکسته ارباب

آرامش سینه‌های خسته ارباب

وای از دل خواهر غریب می‌دید

بر سینه تو شمر نشسته ارباب

شعرهای کوتاه عاشورا

آن گونه رخ به خاک منه، معجرم که هست

حیف ازسرتو نیست بیفتد، سرم که هست

گیرم مرا به قتلگهت ره نداد شمر

تا سر به زانویش بنهی، مادرم که هست

به بزم گریه همرنگ غروبم

به زیر ابر ستار العیوبم

تسلای دلت اشک محبان

خدا صبرت دهد آقای خوبم

در این ده شب صدای نو فلک وای

نوای ناله ملک و ملک وای

شهیدان سرخوش و ما مانده ایم و

دم یا لیتنا کنا معک وای

منم زینب که معنای وفایم

منم که فانی راه بقایم

منم یک زن ولی در اوج غیرت

امیر فاتح کرب و بلایم

به زهرایی شبیه مادرم من

به مولایی بسان حیدرم من

حسینم رفت اما دین به جا ماند

به تنهایی امیر لشکرم من

کلید گنج اسرار حسینم

چو عباسم علمدار حسینم

حسینم گر به مقتل آرمیده

من امشب چشم بیدار حسینم

اگرچه زیر بار غم خمیدم

وگر جام بلا را سر کشیدم

اگرچه جسم بی سر دیدم اما

به غیر از عشق و زیبایی ندیدم

همین امروز دیدم دلبرم رفت

یگانه سایه روی سرم رفت

فرات و اشک خیمه موج می‌زد

لب تشنه حسینم از حرم رفت

شعرهای کوتاه عاشورا

به مقتل دیده‌های دخترش بود

که تیغ دشنه روی حنجرش بود

تمام لحظه‌های سر بریدن

سرش بر روی پای مادرش بود

زبان گفتنم آتش گرفته

ز کعب نی تنم آتش گرفته

حرم می‌سوخت طفلی داد می‌زد

که بابا دامنم آتش گرفته

غم تو آتشی بر جان ما زد

یکی آتش به جان خیمه‌ها زد

یکی انگشت و هم انگشترت برد

یکی راس تو را بر نیزه‌ها زد

تو رفتی و میان خیمه ماندیم

تیمم کرده چادر را تکاندیم

نشسته خسته با دستان بسته

همه با هم نماز خویش خواندی

آمد محرم و دل من سوخت 

بی تو دلم ز غصه برافروخت 

یا حسین (ع)، تو که رفتی و ماندی 

دل‌ها ز فراق تو همه سوخت

در کربلا چه راز نهان بود 

کز خون تو گل در چمن بود 

هر قطره از آن خون، حماسه شد 

و هر خار، از آن خون، وطن بود

ای وای بر من، کاش بودم در کربلا 

تا می‌شدم فدای تو یا اباعبدالله 

کاش آن روز می‌بودم در رکابت 

تا می‌شدم شهید راهت، یا حسین (ع)

در کربلا آتش زدند بر خیمه‌ها 

وز حرمت نماند جز غم و نوا 

ای کاش بودم در آن صحرای عشق 

تا می‌شدم فدای تو، یا اباعبدالله

زینب (س) در آن خرابه، تنها نشست 

در دل، آتش و در چشم، اشک و شکست 

گفت که برادر، تو رفتی و ماندی 

ما را به خدا، در این غم، تنها نگذاشت

عباس (ع) با دستان بریده آمد 

با مشک خالی، اما دلش پر از امید بود 

او برای سقایت، جان را فدا کرد 

یا عباس (ع)، تو سقای کربلایی

اکبر (ع) شبیه رسول خدا بود 

با قامت رعنای خود به میدان آمد 

فریاد زد یا حسین، که نوبت من شد 

در راه خدا، جان را فدا کرد، یا حسین (ع)

قاسم (ع) با آن قامت نازک به میدان آمد 

با لب تشنه، اما دلش پر از ایمان بود 

جنگید، اما در میان جنگ، افتاد 

جان باخت در راه تو، یا حسین (ع)

علی اصغر (ع) در آغوش پدر، تشنه جان داد 

خون از گلویش جاری شد و آسمان گریست 

او طفل شش ماهه بود، اما در راه خدا 

با لب تشنه، به شهادت رسید

ای وای بر آن روز که نیزه بر فرق تو نشست 

ای وای بر آن روز که خون از گلویت جاری گشت 

ای وای بر آن روز که سر بریده‌ات را بر نیزه کردند 

یا حسین (ع)، چه تنها شدی در آن روز

در کربلا، خورشید بر نیزه نشست 

وز خون تو، گل‌های سرخ بر خاک نشست 

ای کاش بودم در آن روز عطش 

تا می‌نوشیدم از دست تو، یک جرعه آب

زینب (س) در بازار شام، فریاد زد و گفت 

ای یزید، چه کرده‌ای با برادرم؟ 

سر بریده‌اش را بر نیزه کردی 

اما ما امروز، سرش را بر تارک عشق قرار می‌دهیم

ای وای بر من که نبودم در کربلا 

تا می‌شدم فدای تو یا اباعبدالله 

کاش آن روز می‌بودم در رکابت 

تا می‌شدم شهید راهت، یا حسین (ع)

در کربلا آتش زدند بر خیمه‌ها 

وز حرمت نماند جز غم و نوا 

ای کاش بودم در آن صحرای عشق 

تا می‌شدم فدای تو، یا اباعبدالله

عباس (ع) در راه آب، جان را فدا کرد 

با دستان بریده، اما دلش پر از عشق بود 

او برای سقایت، به میدان آمد 

یا عباس (ع)، تو باب الحوائجی

ای وای بر آن روز که اکبر (ع) در میدان افتاد 

ای وای بر آن روز که قاسم (ع) به خاک افتاد 

ای وای بر آن روز که اصغر (ع) در آغوش پدر جان داد 

یا حسین (ع)، چه تنها شدی در کربلا

در کربلا، خون جاری شد بر خاک 

وز عشق تو، گل‌های سرخ بر خاک نشست 

ای کاش بودم در آن روز عطش 

تا می‌شدم فدای تو، یا حسین (ع)

زینب (س) در آن شب، با کاروان اسرا رفت 

با دل پر از غم، اما با ایمانی استوار 

او در خرابه‌های شام، فریاد زد 

یا حسین (ع)، تو که رفتی، ما را تنها نگذار

ای وای بر من که نبودم در کربلا 

تا می‌شدم فدای تو یا اباعبدالله 

کاش آن روز می‌بودم در رکابت 

تا می‌شدم شهید راهت، یا حسین (ع)

در کربلا، آتش زدند بر خیمه‌ها 

وز حرمت نماند جز غم و نوا 

ای کاش بودم در آن صحرای عشق 

تا می‌شدم فدای تو، یا اباعبدالله

عباس (ع) با مشک خالی، به خیمه‌ها بازگشت 

با دستان بریده، اما دلش پر از امید بود 

او برای سقایت، جان را فدا کرد 

یا عباس (ع)، تو سقای کربلایی

ای وای بر آن روز که اکبر (ع) شبیه رسول خدا 

با قامت رعنای خود به میدان آمد 

جنگید، اما در میان جنگ، افتاد 

یا حسین (ع)، چه تنها شدی در کربلا

قاسم (ع) با آن قامت نازک به میدان آمد 

با لب تشنه، اما دلش پر از ایمان بود 

جنگید، اما در میان جنگ، افتاد 

یا حسین (ع)، او برای تو، جان را فدا کرد

علی اصغر (ع) در آغوش پدر، جان به جان آفرین تسلیم کرد 

با لب تشنه، اما دلش پر از عشق به خدا بود 

او طفل شش ماهه بود، اما در راه دین 

با لب تشنه، به شهادت رسید

ای وای بر آن روز که نیزه بر فرق تو نشست 

ای وای بر آن روز که خون از گلویت جاری گشت 

ای وای بر آن روز که سر بریده‌ات را بر نیزه کردند 

یا حسین (ع)، چه تنها شدی در آن روز

در کربلا، خورشید بر نیزه نشست 

وز خون تو، گل‌های سرخ بر خاک نشست 

ای کاش بودم در آن روز عطش 

تا می‌نوشیدم از دست تو، یک جرعه آب

زینب (س) در خرابه‌های شام، غریبانه گریست 

در دل، آتش و در چشم، اشک و شکست 

گفت که برادر، تو رفتی و ماندی 

ما را به خدا، در این غم، تنها نگذاشت

ای وای بر من که نبودم در کربلا 

تا می‌شدم فدای تو یا اباعبدالله 

کاش آن روز می‌بودم در رکابت 

تا می‌شدم شهید راهت، یا حسین (ع)

در کربلا، آتش زدند بر خیمه‌ها 

وز حرمت نماند جز غم و نوا 

ای کاش بودم در آن صحرای عشق 

تا می‌شدم فدای تو، یا اباعبدالله

شعرهای کوتاه عاشورا

ای وای بر آن روز که حسین (ع) تنها شد در کربلا 

ای وای بر آن روز که یارانش همه رفتند 

ای وای بر آن روز که سر بریده‌اش را بر نیزه کردند 

یا حسین (ع)، تا ابد عزادار تو خواهیم بود

زیارت عاشورا؛ کامل‌ترین متن، ترجمه فارسی روان، فضایل، خواص و راهنمای جامع قرائت

متن درباره تاسوعا (پیام غمگین و سوزناک تسلیت شب تاسوعا)

شعر بلند عاشورا

ای ملایـک ز جگــر آه شرربار کشید

آسمان را همگان در شرر نار کشید

نـــالــه وای حسینــا ز دل زار کشید

لطمه بر رخ زده فـریاد دگر بار کشید

آسمان‌ها! همه در آتش دل دود شوید

آن چنــان نــاله بـــرآرید کـه نابود شوید

وقت آن است که از جسم جهان جان برود

نــــالـه بـــــر عـــرش ز هـــر آیـــۀ قرآن برود

در شبستــان عـــــدم عــــالـم امکــان برود

نگـذاریــد کــــه شــــه جـــانـب میـدان برود

یا بیـایید و سـرراه بگیرید بر او

یا ز دل ناله برآرید و بمیرید براو

ملـک نـار سـرآورده به فرمان حسین

ملـک آب به فکر لب عطشان حسین

ملک بـاد شده سر به گریبان حسین

ملک خاک شده  خاک بیابان حسین

آسمان سوخته و شعله به عرش افتاده

 یا که از اوج فلک عرش بـه فرش افتاده

فـاطمه آمــده از خلـد بــه استقبالش

مــردها کشتـه و زنها همگان دنبالش

نه عجب گرکه خدا فخر کند بر حالش

الـف قـــامـت ذریـــۀ زهــــرا دالش

داغ‌ها دیــده ولــی با دل مســرور آید

تیغ‌ها گوش به فرمان که چه دستور آید

نیــزه دسـت عـــدو منتظـــر فـــرمانش

تیــرهـا یکســره در بنـد کمـان گریانش

تیــغ‌هـا عــاشـق زخــم بــدن عـریانش

سنگ‌ها لاله و نسرین و گل و ریحانش

مرگ، پروانه‌صفت دور سرش گردیده

داغ دلـدادۀ زخــم جگـرش گـردیده

انبیا بسته صف از بهر فداکاری او

همه گشتند علم بهر علمداری او

بـاز گشتند بــه دنیـا ز پی یاری او

او فروشنده، خدا گرم خریداری او

روح جبریل زند بال به دور سر او

ملک‌الموت شده بندۀ فرمانبر او

شد سراپا سپر و منت شمشیر کشید

بهــر هــر زخــم ز دل نعــرۀ تکبیر کشید

عشـق را بـر تـن مجروح به تصویر کشید

از پـی تیــر دمــــادم جگـــرش تیر کشید

تیـرها در خـط پــرواز پــر و بـالش بود

دیده سوی حرم و دل سوی گودالش بود

حـق نـدا داد که ای مقتل تو دامانم

مــانده تــا لحظـۀ آخـر به سر پیمانم

دوست داری ز عدو داد تو را بستانم

همـه یـاران تـو را خود به تو برگردانم

تا صف حشر فراموش، قیامت نشود

ذره‌ای بـر در مـا کـم ز مقامت نشود

گفـت ای وقــف تــو از روز ولادت ســـر من

رب مـن صــاحب مــن خــالق مـن داور من

این تو این قاسم و این اکبر و این اصغر من

گـو دو صـد مرتبـه صدپــاره شـــود پیکر من

خوش‌ترین لحظۀ من لحظۀ سر باختن است

پیش دشمن سپــر من سپر انداختن است

دوست دارم نبود نقطۀ سالم بـه تنم

زخـم پیـوسته شود مرهم زخـم بدنم

پیـرهن پــاره، تنــم، پـــاره‌تر از پیرهنم

سر گرفتم به کف و ذبح عظیم تو منم

سینۀ خویش به شمشیر بلا کردم باز

تـو مـرا خواسته‌ای کشته ببینی زآغاز

بـــود بــر سجــدۀ تسلیــم رخ چــون قمـــرش

نیــزه‌هـا بـود کــه می‌رفــت فـــرو در جگــرش

در همان حال که لب‌تشنه جدا گشت سرش

اشک می‌ریخت به رخسار خود از چشم‌ ترش

سر جدا شد ز تن و ذکر حقش بر لب بود

چشمش از دامن قاتل به سوی زینب بود

ای خـداونـد بــه زخـم تـن عـــریان حسین

به تن غرقه به خون و لب عطشان حسین

بـه فــــداکــــاری و ایثــــار جــوانان حسین

بــه نمــــاز سحــــر و نغـمـــۀ قـرآن حسین

تو کز این غم زده‌ای شعله دل عالم را

شرری زن که بسوزی جگر «میثم» را

«غلامرضا سازگار»

چنان اسفند می سوزد به صحرا ریگ ها فردا

چه خواهد شد مگر در سرزمین کربلا فردا

تمام دشت را زینب به خون آغشته می بیند

مگر باران خون می بارد از عرش خدا فردا

برادر! دل گواهی می دهد امشب شب قدر است

اگر امشب شب قدر است، قرآن ها چرا فردا…

همه در جامۀ احرام دست از خویشتن شستند

شگفتا عید قربان است گویا در منا فردا… 

ببین شش ماه ات بی تاب در گهواره می گرید

علی از تشنگی جان می دهد امروز یا فردا

ببوسم کاش دست و پای اکبر را و قاسم را

همانانی که می افتند زیر دست و پا فردا

برادر! وقت جان افشانی عباس نزدیک است

قیامت می شود وقتی بگوید یا اخا  فردا

برادر! خوب می خواهم ببینم روی ماهت را

هراسانم که نشناسم تو را بر نیزه ها فردا

به مادر گفته بودم تا قیامت با تو می مانم

تمام هستی من، می روی بی من کجا فردا؟

«میلاد عرفان پور»

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا