اشعار عنصری (مجموعه کاملترین شعرهای رباعی، قطعات و غزل ابوالقاسم عنصری بلخی)

ابوالقاسم حسن عنصری بلخی، ملقب به «ملکالشعرا» و از برجستهترین شاعران درگاه محمود غزنوی، ستونِ استوارِ شعر فارسی در سدهٔ پنجم هجری است. دیوان او که روزگاری شامل سیهزار بیت میشد، امروزه تنها حدود دو هزار و پانصد بیت از آن بر جای مانده است. در این بخش از سایت روزنو، مجموعهای از اشعار عنصری در قالبهای رباعی، قطعات و غزل را گردآوری کردهایم تا گوشهای از عظمت این شاعر بزرگِ سبک خراسانی را به تماشا بنشینیم. از منظومهٔ عاشقانهٔ «وامق و عذرا» تا مناظرهٔ مشهور «عقاب و زاغ»، هر بیت عنصری، آیینهای است از شکوهِ روزگار غزنوی و عمقِ ادبیات کهن این سرزمین.
رباعیات
از حور بتی چون تو نزاید پسری
چون سنگ دلی داری و گون سیم بری ؟
آمد دو لب ترا ز شکر نفری
کز هر سخنی همی فشاند شکری
گر زلف ترا رخ تو منزل نشدی
تاریکی شب ز خلق زایل نشدی
گر بر حکما وصف تو مشکل نشدی
فرزانه ز دیدار تو بیدل نشدی
ای رخ نه رخی ، که لالۀ سیرابی
ای لب نه لبی ، بنوش در عنابی
ای غمزه به جادویی مگر قصابی
تو غمزه نه ای که نرگس پر خوابی
فریاد کنم زان سر زلف تو بسی
کو کرد جهان بر دل من چون قفسی
بر چهرۀ خوبت آفرین کرده کسی
کس با تو شود ازین جهان دسترسی
گر میزنم از آتش عشقت نفسی
تا سوخته در جهان نمانند بسی
اندر شکنِ زلف، مرا بشکستی
وندر بندش، دلِ مرا دربستی
گویی که: «رسول، نزدِ من چفرستی؟»
دل باز فرست کز رسولم رَستی
بر زلف مگر تهمت ناحق داری
زیرا که بر آتشش معلق داری
گر ماه بغالیه مطوق داری
چون رنگ لبان می مروق داری
بر شست دو زلف حلقه بست آوردی
تا چون ماهی دلم بشست آوردی
اینوقت می از کجا بدست آوردی
بی باده همش ز غمزه مست آوردی
چون بر پائی بسرو سیمین مانی
چون بنشینی بماه و پروین مانی
آزاده بتا بدیده و دین مانی
وز شیرینی بجان شیرین مانی
بر لاله ز مشگ زلف را گاه زدی
وز شب دو هزار حلقه بر ماه زدی
بر غالیه ای ماه رهی راه زدی
وین راه بدان دو زلف کوتاه زدی
شمشاد قد و نوش لب و عاج بری
سنگین دل و سیمین ذقن و زر کمری
هم سرو روان و هم بت کاشغری
مر حورا را تو سخت نیکو پسری
ای کاش من آن دو زلف عنبر برمی
تا بر رخ او زمان زمان بگذرمی
ای کاش من آن دو لعل چون شکرمی
تا از دهن نوش تو می بر خورمی
خوبی ز رخِ تو برگرفته است پری
رفتن ز تو آموخت مگر کبک دری
جانِ شده را به مردگان باز بری
گویی که دمِ پیمبر بیپدری
گر زلف تو سال و ماه لرزان بودی
عنبر به بها همیشه ارزان بودی
ور نه رخ تو به زلف پنهان بودی
روز و شب ازو به نور یکسان بودی
رخ پاکتر از ضمیر صادق داری
زلفین سیه چون دل فاسق داری
بر خویشتنم بدین دو عاشق داری
مؤمن سخن و وفا منافق داری
ای روی تو چشم حسن را بینایی
یغماست مرا قبله گر از یغمائی
خندان گل سرخی و بت گویائی
زینست که از بتان تو بی همتائی
ای ماه به روی لاله رنگ آمده ای
از سینه و دل حریر و سنگ آمده ای
گر تو به دهان و چشم تنگ آمده ای
دلتنگ چرایی ؟ نه به جنگ آمده ای
قطعات جامی (شعرهای قشنگ جامی در قالب قطعه)

منگر تو بدو تا نشود دلت از راه
ور سیر شدی ز دل برو کن تو نگاه
ور درد نخواهی تو برو عشق مخواه
عشق ار خواهی مکن دل از درد تباه
از چهره و حسنشان همی تابد ماه
بر ماه شکسته زلفشان گیرد راه
با چهرۀ اینچنین بتان دلخواه
من چون دارم خویشتن از عشق نگاه
گفتم چشمم کرد بزلف تو نگاه
چون گشت دلم برنگ زلف تو سیاه
گفت او نبرد مگر به بیراهی راه
زیرا که نگیرد آن لب او را بگناه
چون مهره بروی تخته نردیم همه
گاهی جمعیم و گاه فردیم همه
سرگشتۀ چرخ لاجوردیم همه
تا درنگرید درنوردیم همه
آیا که مرا تو دستگیری یا نه
فریاد رسی باین اسیری یا نه
گفتی که ترا ببندگی بپذیرم
خدمت کردم گر بپذیری یا نه
با روز رخ تو گرچه ای دوست چو ماه
از روز و شب جهان نبودم آگاه
بنمود چو چشم بد فروبست آن ماه
شبهای فراق تو مرا روز سیاه
وز دست همی در گذرد کارم ازو
آن دل که بدست بت گرفتارم ازو
بیزار شدست از من و من زارم ازو
دل نه ،که هزار درد دل دارم ازو
ای تیره شده آب بجوی تو ز تو
وز خوی تو بر نخورد روی تو ز تو
عشاق زمانه را فراغت داده است
روی تو ز دیگران و خوی تو ز تو
آمد به سمرقند شه از رغم عدو
اینک ملک مشرق بدخواهش کو
گر یبغو و جیحونش نظر دید افزون
پل بر جیحون نهاد و غل بر یبغو
بگرفت سر زلف تو رنگ از دل تو
نزدود وفا و مهر زنگ از دل تو
تا کم نشود کبر پلنگ از دل تو
موم از دل من برند و سنگ از دل تو
رباعیات اسیری لاهیجی ( شعرهای کوتاه شاهکار قدیمی از اسیری لاهیجی )
قصاید
فرو شکن تو مرا پشت و زلف بر مشکن
بزن تیغ دلم را ، بتیغ غمزه مزن
چو جهد سلسله کردی ز بهر بستن من
روا بود ، بزنخ بر مرا تو چاه مکن
بس آنکه روز رخ تو سیاه کردم روز
شب سیاه بر آن روز دلفروز متن
نظارگان تو از دو لب و خط تو همی
برند قند بخروار و مشک سوده بمن
تو مشک زلفی لیکن ترا ز گل نافه است
تو سر و قدّی لیکن ترا جمال چمن
شکنج روی تو ای ماهروی برزگرست
ز مشک بر گل سوری همی نهد خرمن
چه برزگر که خرد را مشعبدست چنان
که جاودان جهان زو برند حیلت و فن
گهی ز سنبل نو رسته پرده ای دارد
گهی بر آتش رخشنده بر کشد دامن
ترا که ماه زمینی بس از من اینکه کنم
تخلص از غزل تو بمدح شاه ز من
امیر عادل عالم سپهبد مشرق
قوام دولت احرار سید ذوالمن
کلید گنج هنر میر نصر ناصر دین
که جانش از خرد روشنست و از جان تن
نیام حلمش و اندر میان او بأسش
بکوه ماند و اندر میان او آهن
بحلقۀ زره اندر برزمگه تیرش
چنان رود که بدرّد حریر را سوزن
دو خلقت است کف راد شاه را بدو وقت
چنانکه بارد بر دوستان و بر دشمن :
چو جام گیرد بر دوستانش جامه و زر
جو تیغ گیرد بر دشمنان حنوط و کفن
کواکبست هنر فضل و فکرتش گردون
جواهرست هنر فخر و سیرتش مخزن
اگر چه ماده و نر نیست تیغ در کف او
بماده ماند و باشد بمرگ آبستن
بدان شرف که نگیرد ز فضل او معنی
بدان هنر که ندارد بنزد او مسکن
اگر چه سیرت و طبعش ازین جهان زاده است
رواست او را فاضلتر از جهانش وطن
بدان که مرد ز زن زاد ، زن نشد فاضل
بدان درست که فضل است مرد را بر زن
نگاری که بد طیلسان پرنیانش
بزر از چه منسوج شد پرنیانش
نگاری که نوروز کرد از درختان
چرا باز بسترد باد خزانش
خصومت کند باغ با باد ازیرا
که بستد همه زیور گلستانش
نه بویست با حلّۀ مشک بیدش
نه رنگست با کلۀ ارغوانش
بغارت ببرد آن جواهر که بودی
پراکنده بر تختۀ بوستانش
ندانم که زر را که داد این بضاعت
که پر زعفران شد میان و کرانش
نپاید بسی تا سیاهان دریا
بپاشند کافور بر زعفرانش
اگر باد رز را زیان کرد شاید
که برنا کند مدح شاه جهانش
ملک نصر بن ناصرالدین که شاهی
نباشد جوان جز ببخت جوانش
گمان میبرد ز آنچه دشمن سگالد
تو گوئی همی غیب داند گمانش
دو کوه ار بیاویزد از زه نیاید
بموئی خم اندر دو خانۀ کمانش
ولی را امل خیزد از کف رادش
عدو را اجل خیزد از تیر دانش
بدلها چنان در رود نیزۀ او
تو گوئی که از فکر تستی سنانش
بدان سان که بزّاز جامه نوردد
نوردد زمین بارگی زیر رانش
ابا روز همبر بپوید تو گویی
که خورشید دارد گرفته عنانش
یکی تیغ دارد بنصرت ز دوده
که حاجت نیاید بچرخ و فسانش
سپهرست و بر حلق مردان مدارش
ستاره ست و با مغز شیران قرانش
چو آب فسرده یکی آتشست او
که یاقوت حل کرده باشد دخانش
بخون مخالف ملک داده آبش
به عظم مخالف قضا کرده سانش
بدان سان که دعوی بمعنی بنازد
بنازد ببازوی کشور ستانش
بر آن دست بر پای باشد کریمی
بنای کریمی است گویی بنانش
زبان نیاز ار بوی بر گشایی
بپاسخ سخاوت بود ترجمانش
اگر خلق او را کسی وصف گوید
بریزد بخروار مشک از دهانش
ز خشمش بدل هر که فکرت سگالد
بسوزد باندیشه جان و روانش
شعرهای گلچین آشفته شیرازی ( شعرهای عاشقانه و بسیار زیبای این شاعر قدیمی )

شعرهای معروف عنصری
جز بمادندر نماند این جهان کینه جوی
با پسندر کینه دارد همچو با دختند را
آمد آن رگ زن مسیح پرست
شست الماسگون گرفته بدست
طشت زرّین و آب دستان خواست
بازوی شهریار را بربست
نیش بگرفت و گفت عز علیک
این چنین دست را که یارد خست
سر فرو برد و بوسه ای بر داد
وز سمن شاخ ارغوان بر جست
که تنگ و آذرم دارد و مرد بدسلب است
پسرش باز فضولست و مرد وسواسا
دو لب چو نار کفیده دو برگ سوسن سرخ
دو رخ نار شکفته دو برگ لالۀ لال
نه تن بودند از آل سامان مشهور
هر یک به امارت خراسان مأمور
اسماعیلی و احمدی و نصری
دو نوح و دو عبدالملک و دو منصور
خداوندا همیخواهم که از دل
تو را تا عمر دارم میستایم
ولیکن از دم جور زمانه
برنجید این دل مانده نمایم
حریف نیم مست امروز ناگه
درآمد بامدادان در سرایم
ندارم باده، بی زر کم فروشند
ازین غم خون دل شد تیره رایم
مرا گر یک صراحی باده بخشی
کنی شاد این دل اندهفزایم
حریفی را از آن یک باده بدهم
به اقبال تو ده بار ………ایم
مجموعه اشعار کمالالدین اسماعیل در قالب رباعی، مثنوی، قصیده، غزل و قطعات

آمد ای شاه دوش ناگاهان
فیلسوفی به نزد من مهمان
پاک چون رای تو ز دوده خرد
تیز چون تیغ برگشاده زبان
گفت با من ز هر دری و شنید
از کم و بیش و آشکار و نهان
از علوم و کلام، وز تفسیر
از نجوم و طبایع حیوان
هر چه پرسید دادمش پاسخ
به حد طاقت و حد امکان
گفت هر دانشی کزو جزوی
بشنوی آن دگر شود آسان
از لغز گفت خواهمت لختی
تا چه داری بیان آن به بیان
علم آموخته توان گفتن
غرض خلق و یافتن نتوان
گفتم او را که من به فکرت تو
بر رسم گر [مرا] دهی تو نشان
گفت آن چیست آن سوار که هست
از دلش مرکب و ز گل میدان
پیش نرگس همیکند بازی
گرد سنبل همیکند جولان
گاه بر پرنیان کشد لشکر
گاه بر ارغوان زند چوگان
گفتم او را بلی بدین صفت است
حلقۀ زلف خفتۀ جانان
گفت پس چیست آن سپیدی سیم
شبه اندر نساخته همیان
نرگس صورتی چو بادامی
گرد او تیر و گرد تیر کمان
گفتم این وصف چشم جانانست
چشم نه، بلکه نرگس فتان
گفت پس چیست آنکه هستی او
نپذیرد به نیستیش گمان
ناپدیدی پدید، هستی نیست
رامش جان و اندرو مرجان
گفتمش کاین دهان یار منست
داده بر درد دلشده برهان
گفت پس چیست آن دو تاریکی
که بیاراست روشنائی از آن
به سر سرو بر گریبانش
دامنش بر زمین فکنده کشان
به درازی چو دهر در گردون
به سیاهی چو عشق در هجران
گفتم آن و وصف [از] دو گیسوی اوست
کش دهم مشک و گونۀ قطران
گفت پس چیست آنکه روی زمین
همه بگرفت از آن کران به کران
راست چون روشنائی خورشید
زو جهان پرّ و ناگرفته جهان
گفتم این جاه صاحب الجیش
که گرفته ست طول و عرض جهان
دوبیتی های حکیم فردوسی / گنجینۀ پند و حماسه و اشعار جاویدان
مثنوی
ای شریعت را قرار و ای مدیحت را مدار
شهریار بامداری پادشاه با قرار
دین و دانش را ز جبهۀ رای تو باشد فخور
جور و بخشش را ز هیجۀ راد تو باشد مدار
راح را هنگام لطف آموخت طبع تو شتاب
خاکرا فرحین عفو آموخت علم تو وقار
حمله بشتابد چو رجس رجس نشکیبد ز حمد
عزم و حلمت هر دو کو گویند بشتاب و بدار
برد خواند از خصایل برتر و این هر دو راست
بر بنانت اقتداء و بر بیانت افتخار
گر به اشنج لطف ورزی زو برویانی سخن
ور با خضر کینه توزی زو برانگیزی شرار
هرکجا ابیض نمایی غله برگیرد هوا
هرکجا باره دوانی ذله بردارد غبار
هم ترا زیبد که باشی فرس را خیرالجواد
هم ترا شاید که باشی علم را فخرالکبار
با وفاق تو برویاند همی کانون خرد
با خلاف تو پدید آرد همی سنجر قیار
ای سهامجدی که گر پرسند ازر کوه ستون
کانکه یاردبد که چون راح تواش بر دوقار
همت تو ملطفت را همچو شایح را رواج
خانۀ تو مملکت را همچو دین را ذوالفقار
با وجود این نشانیها بآواز بلند
در زمان گوید که آن فخرالمم خیرالکبار
یوسف الدین آنکه گر بر قیر تا بدرای او
همچنان گردد که نزدش مور باشد کم زمار
اردوان اعزاز و راحم جود و جمشید احتشام
لوحیا آیین و کیتر جاه و تقدیر اقتدار
ای ترا بر مجدیان از روی مجدت امجدی
وی ترا بر مفخران از روی طاعت افتخار
هر کجا لطفت علق گردد بهار اندر خریف
هر کجا عنفت سمر گردد خریف اندر بهار



