شعرهای گلچین آشفته شیرازی ( شعرهای عاشقانه و بسیار زیبای این شاعر قدیمی )
شعرهای گلچین آشفته شیرازی را در سایت روزنو بخوانید و لذت ببرید. اهمیت آشفته شیرازی در غزلسرایی اوست که با پیروی از سبک سعدی و حافظ، غزلهای عاشقانه سروده و به دلیل ارادت ویژه به اهل بیت و سرودن مرثیه و اشعار مذهبی، در ادبیات شیراز جایگاه مهمی دارد و به عنوان شاعری متعهد به وقایع تاریخی و دینی شناخته میشود.

شعرهای زیبای آشفته شیرازی
برهان مرا تو یارب زکرم زدام حیرت
که شدست صرف عمرم همه در مقام حیرت
چه شراب درقدح ریخت ببزم ساقی ما
که زمین و آسمان مست شده زجام حیرت
چه دیار بود عشقت که به عاشقان گذشته
همه روز روز حرمان همه شام شام حیرت
دو جماعت مخالف بسلوک رند و زاهد
همه سوخته زسودا و تمام خام حیرت
حکما که شهسوارند مصاف معرفت را
نکشیده تیغ فکرت یکی از نیام حیرت
برسول عقل گفتم چه بود پیام گفتا
همه سر بمهر نامه بودم بنام حیرت
بعقال عقل بستم همه بختیان امکان
بکفم نیفتاده بجز از زمان حیرت
نه تو خضر روزگاری و ولی کردگاری
تو بگیر دست آشفته درین مقام حیرت
گه رحمت است ایشاه باهل فارس الحق
که شدند جمله مغلوب زازدحام حیرت
از فلک عقد ثریاست که بر خاک آویخت
یا مگر خوشه انگور که از تاک آویخت
ملک از آه من افروخت چراغ ار نه زچیست
این قنادیل که بر کنگر افلاک آویخت
همچو شاهین که خورد خون کبوتر بچگان
طایر تیر تو بر این دل صد چاک آویخت
این کمندی که تو ای ترک کمانکش داری
سر صد رستم و سهراب بفتراک آویخت
هر دلی برد بچستی نگه طرارت
در خم زلف تو ای دلبر چالاک آویخت
زاهد از بیم تف گرمی آتش بفسرد
رند میخانه در آن آب طربناک آویخت
مست قلاش بمی خرقه و سجاده بشست
شیخ از وسوسه در سبحه و مسواک آویخت
گر شکایت بکند کس زفریب شیطان
دل آشفته بآن غمزه ناپاک آویخت
تا مگروا رهدم نفس از آن رنگ و فریب
دل بدامان نبی صاحب لولاک آویخت
آنکه از تیغ جهانسوز علی نایب او
برق در خرمن کفار چو خاشاک آویخت
تن بیمحبت و لاف ز جان آدمیت
که به داغ عشق بسته است نشان آدمیت
شرفست آدمی را به ملک ز عشق ورنه
چه میانه ملک بود و میان آدمیت
حیوان و مردمان را چه تمیز عشق نه جان
که دواب راست جانی و نه جان آدمیت
چو حدیث عشق عاشق نه به گوش سر نیوشد
سخنی بگوی واعظ به زبان آدمیت
چه به صورت آدمی گشت مکان عشق اقدس
همه لامکان ببینی به مکان آدمیت
نه حیات جاودانیست زآب زندگانی
که خضر بماند باقی به روان آدمیت
بنهاد بال جبریل و به عرش رفت احمد
بگشای چشم و بنگر طیران آدمیت
نه که آدمیت اول هم از آدم صفی بود
ز علی شنید آشفته بیان آدمیت
چه کنی تو غوص عنان که دُر از صدف برآری
که به خاک درگه او شده کان آدمیت
آفتاب عشقبازان حسن عالمگیر تست
معنی سر ازل در پرده تصویر تست
تا که طغرا از که داری در نهان آن خط سبز
که قضا و هم قدر اندر خط تسخیر تست
ایدل شیدا چه بیماری که ماندی بیعلاج
گر فلاطون زمان پیوسته در تدبیر تست
ایدل سودائی از بند تعلق چون رهی
کش زنخدان است زندان گیسوان زنجیر تست
گر بود قوس و قزح همسنگ شد با ابرویت
گر شهاب ثاقب او قایم مقام تیر تست
کیست ایعشق آن مؤثر کاین اثر در تو نهاد
فاعل و قابل هم از کیفیت تأثیر تست
سبحه را بردار از ره دانه وسواس چیست
زاهدا این فتنه ها از رشته تزویر تست
دور بزم میفروشان کار ساز عالمست
تا نگوئی کاسمان خاصیت از تدویر تست
بر قضا گر حکم راند قدرت او دور نیست
زانکه تقدیر قدر هم در کف تقدیر تست
حادثات دهر را باشد تغیر لاجرم
پایدارتر از آن میانه عشق بی تغیر تست
این جوانیها که باشد روزگار پیر را
جمله آشفته زتأثیر وجود پیر تست
شاه مردان شیر یزدان مرتضی کز لطف عام
در خراب آباد دوران از پی تعمیر تست
مطالب مشابه: اشعار کوتاه مولوی / ۱۰۰ شعر کوتاه شاهکار از شاعر بزرگ ایرانی

گر تو اقامت کنی به آن قد و قامت
روز قیامت عیان کنی ز کرامت
چون روم از کوی تو به پند و نصیحت
من که وطن کردهام به کوی ملامت
دامن وصلت ز دست بیهده دادیم
بر سر خود بیختیم خاک ندامت
قدر بهشت وصال هرکه ندانست
سوخت زنار فراق تو به غرامت
شاهد روشن نداشت چون مه رویت
دعوی سرو چمن که کرد به قامت
محرمِ کعبه ، گرَت به یاد ببیند،
عمره و حج را بدل کند به اقامت
تا که کنی عرضه کشتگان خود ای شوخ
محشر دیگر به پا کنی به قیامت
گنج نیاید هرآنکه رنج نبیند
گو بنشینند طالبانِ سلامت
سلطنت باغ خلد برد مسلم
هرکه ز داغت به جبهه داشت علامت
دست ازل از کرم در اول نوروز
بر سر حیدر نهاد تاج کرامت
گر شده آشفته بنده تو عجب نیست
بندگی تو بزرگی است و فخامت
شعرهای آشفته شیرازی
زینهار از دهان شیرینت
آه از پنجه نگارینت
نکند میل خسرو فرهاد
گر ببیند بخواب شیرینت
چشم شهلا بغمزه کردی باز
نرگس باغ گشت مسکینت
نکنی جز هما بچرخ شکار
تا چه چالاک بوده شاهینت
روی آئینه و دلت از سنگ
قتل و غارت گریست آئینت
ای فلک رشک روی ماه وشی
عقدمه بر گسست و پروینت
زین همه یار تو که بگرفتی
رفته از یاد یار پارینت
بعبث رنجه میکنی پنجه
مردم از نظره نخستینت
چون عروسان بیا بحجله دل
تا کنم جان و سر بکابینت
آهو از من مگیر ای خم زلف
بخطا خوانده ام اگر چینت
تو مپو راه عشق را کای شیخ
باز شد چشم مصلحت بینت
کفر اسلام چیست آشفته
که بود عشق نیکوان دینت
خیز و از جان دعای شاه بگو
تا ملایک کنند آمینت
ای علی ای امیر عرش سریر
رحمتی بر غلام دیرینت
نتوان گفت جز آن سلسله مویاری هست
یا بجز عشق بتان در دو جهان کاری هست
ایخوش آن سر که سزاوار سرداری هست
خرم آن جان که پسند قدم یاری هست
نتوان جست در آن زلف دل غمزده را
که در این سلسله هرگوشه گرفتاری هست
کافر عشق مسلمان نبود در همه کیش
منکرانرا خبری کن اگر انکاری هست
بسکه مستغرق سودای گل آمد بلبل
خبرش نیست که در صحن چمن خاری هست
گفتمتش از چه برانی که سگ کوی توام
گفت در خیل سگانم چو تو بسیاری هست
اینچنین نافه که عنبر دهد و مشک ختن
بخطا گفت که در طبله عطاری هست
پیش تیر نظر تو سپر انداخت قضا
کسی قدر را ببر قدر تو مقداری هست
نقش آنزلف و رخ آشفته بفر خار ببر
تا نگویند که در بتکده زناری هست
همه خوبان جهان مظهر نور علی اند
یوسف ماست که در هر سربازاری هست
درد دلرا نتوان گفت چه درد است طبیب
میتوان گفت که بیماری و آزاری هست
کنجکاوی کند آن غمزه فتان به دلم
میتوان یافت که با جان منش کاری هست
ای قافلهسالار ز لیلی خبری نیست
بانگ جرسی هست و ز مجنون اثری نیست
بر بست میان تنگ به قتلم که مگر خلق
در شهر نگویند که او را کمری نیست
حرمان ثمر تخم وفا کشت در این باغ
ای نخل محبت به جز اینت ثمری نیست
اول قدم از آتش نمرود گذر کن
در شاهره عشق جز این رهگذری نیست
ای برق جهانسوز که در جلوهٔ امشب
بگذر که در این دشت دگر خشک و تری نیست
با این همه فرزند که یعقوب به بر داشت
جز دیدن یوسف به خیال پسری نیست
بر بی سر و پایان اگر ای پیر نبخشی
چون من به همه میکده بی پا و سری نیست
جز دیدن منظور چه حاصل بودت چشم
افسوس بر آن دیده که او را نظری نیست
بازا که در دیده و دل بهر تو باز است
کاینجا نه به غیر از تو سرای دگری نیست
آن را که دلی نیست خورد خون جگر را
فریاد ز آشفته که او را جگری نیست
روبهصفتان را بهل و رو به علی کن
در بیشهٔ ایجاد جز او شیر نری نیست
گلزار مگوئید که قصری زبهشت است
ساقی نه پری کادمی حور سرشت است
نه باده بساغر بود و محمل مستان
کان چشمه کوثر بود آن باغ بهشت است
جویند ترا شیخ و برهمن چه تفاوت
کاین بر در کعبه بود آن رو به کنشت است
زاهد من و میخانه ملامت نکند سود
در دفتر تقدیر ببین تا چه نوشت است
خشت از سر خم با ادب ای رند تن برگیر
باشد سر جمشید مپندار که خشت است
خالیست مجاور بخم زلف سیاهت
این دانه ندانم که بر آن دام که هشتست
با این همه حسن و لطافت که چمن راست
بی یار گلندام یکی خانه زشت است
آشفته و مهر علی از حاصل اعمال
در مزرعه دک بجز این تخم نکشت است
خوش حالت آن رند قلندر که بیادست
اسباب بهشتی همه یکسوی بهشتست

اشعار آشفته شیرازی
چون نسیم از برم آن ماه بناگاه گذشت
بر من آن رفت که بر شمع سحرگاه گذشت
نیمی از آن خم گیسو بکفم بود و گرفت
آه از آن عمر درازم که چه کوتاه گذشت
بوی پیراهن یوسف نشنیدم و دریغ
همه عمرم چو گدایان بسر راه گذشت
واعظ از طول قیامت چکنی قصه برو
آزمودیم و همه روز بیک آه گذشت
مرک چون تاختن ارد به بنی نوع بشر
بر گدا نیز همان رفت که بر شاه گذشت
سیخ کمانا چه بزه میکنی از ناز کمان
وه که از کوه گران غمزه جانکاه گذشت
لیلی از حالت مجنون چه بپرسی که چه شد
سایه وار از پی تو بوده و همراه گذشت
گفتی ای ماه دو هفته که مهی در سفرم
سالها بر من آشفته در این ماه گذشت
از فراق تو پناهم بدرشاه نجف
آنکه از نه فلکش پایه درگاه گذشت
رسید از عالم غیبم بشارت
که آمد بر سر آن رنج ومرارت
سلیمانرا بگو مشکو بیارا
که آمد از سبا پیک بشارت
تو ایساقی چو معمار وجودی
خراب آباد دل را کن عمارت
بچم چون شاخ گل ایشاهد بزم
بخوان ای مطرب شیرین عبارت
چو وصل ترک یغمائی دهد دست
چه باک از دین و دل دادم بغارت
سرای میشکان دارالا مانست
بمستان منگر از چشم حقارت
پیام دوست را قاصد نگنجد
نمی آید زجبریل این سفارت
نبی را جایگه سر حقیقت
مقام او مجاز و استعارت
جهان بفروش و حب مرتضی گیر
که من بس سود دیدم زین تجارت
خراب عشقی آشفته عجب نیست
که هم عشقت کند رفع خسارت
اگر حکمش بگرداند قضا را
به دامان برکشد پای جسارت
سود ره عشق چیست جمله زیان است
سود من است ار زیان اهل جهان است
عاشق صادق زیان و سود نداند
عاقل کامل بفکر سود و زیان است
زردی رخساره با طبیب بگفتم
گفت می سرخ دافع یرقان است
گفته جانانه ات مفرح یاقوت
صحبت بیگانه مورث خفقان است
سر زکمندت جوان و پیر نپیچند
زلف دراز تو دام پیر و جوان است
غمزه مست تو خصم مردم هشیار
فتنه چشمت بلای دور زمان است
عشق بجز کشور یقین نکند جا
حالت سودا قرین ظن و گمان است
ظن حسن سر زند زحسن شریرت
در حق اهل قیاس ظن من آن است
حالت آشفته دوش دید حکیمی
گفت پریشانیش بزلف بتان است
گو نکشد ابروی تو تیغ بمردم
کز خط سبزت بدست خط امان است
خط نه که طغرای مدح حیدر صفدر
کز رخ خوبان روزگار عیان است
دانی چه تمیز است میان تن و جانت
تو جان جهانی و بود جسم جهانت
با تلخی جان باختنم کام نه تلخ است
نامم ببری گر دم رفتن بزبانت
ظلمات خم زلف سیه من چو سکندر
خضر است خطت چشمه خضر آب دهانت
با مهر منیر تو کجا ماه بتابد
کی سرو چمد با قد چون سرو روانت
بر سرو نیامیخته آن سنبل گیسو
بر ماه کجا باشد ابروی کمانت
گر مشتری دین و دلت تاجر عشق است
یکسان بنماید بنظر سود و زیانت
تحسین بحسن تو بجز عجز نداریم
این نکته مبین نشود جز به بیانت
رویت که عیان دیده مگر عین حقیقت
کذب است که گفتند که دیدیم عیانت
آشفته بداغ تو کند فخر بعالم
گر داغ شده به که بجا هست نشانت
جانان جهانی تو علی مظهر حقی
جان بهر تو میخواهد آشفته به جانت
عشق است که بر درد دل خسته طبیب است
شوق است که غارتگر صبر است و شکیب است
چشم است که از کفر برد رونق اسلام
زلف است که پیرایه زنار و صلیب است
سرمایه عشاق چو عجز است و نیاز است
کار بت طناز چه ناز است و عتیب است
ای میوه گلزار نکوئی تو بفرما
کز سیب زنخدان تو دلرا چه نصیب است
عاشق که کند عیش بیاد سر زلفت
با بوی عبیر تو چه محتاج بطیب است
با اینکه شد آویزه فتراک تو سرها
دست دل سودا زده گانت برکیب است
حلوا نکنم ترک که شور مگسی هست
زان کو نتوان رفت که غوغای رقیب است
در گلشن حسن تو بس آن سیب زنخداان
باغ است که محتاج به به یا که بسیب است
چون جوئیش آشفته از این پست و بلندی
آنرا که مکان نه بفراز و بشیب است
گفتی که بود عشق علی مخزن اسرار
آنست که بر منبر توحید خطیب است
پیرایه ببندید بخویش ار همه عالم
از حب تو ایشاه مرا زینت و زیب است
مطالب مشابه: قطعات رودکی (شعرهای بسیار زیبای رودکی شاعر بزرگ در قالب قطعه)

نقش رخ یار سرو قامت
بر دل بنشست تا قیامت
کی سود کند مرا نصیحت
سودا ننشیند از ملامت
گشتیم بپا و سر جهان را
کردیم بکوی تو اقامت
هر کار که کرده ایم جز عشق
حاصل نشدش بجز ندامت
مگریز زعشق عافیت سوز
کو آفت دین شد و سلامت
شاید شوم ار علم برندی
کز عشق تو باشدم علامت
آشفته بکوی میکشان رو
وز پیر مغان بجو کرامت
آن صاحب رتبه سلونی
آن والی کشور امامت
از شیخ طمع ببر که هرگز
ناید زلئیم جز لئامت
آن لعل شکربار که صد بار نمک داشت
بر قلب حریفان زخط سبز محک داشت
گر بود نمکزار چرا قند و شکر ریخت
گر تنک شکر بود زچه شور نمک داشت
در مسئله جزء دهانت سخنی گفت
کاورد یقین هر که در این مسئله شک داشت
این سرو خرامان نشنیدم زچمن خاست
وین ماه سخن گوی ندیدم که فلک داشت
لعل تو نگین جم و خط بال فرشته
جا اهرهن جادو بر بال ملک داشت
بیگلشن رویت شب دوشین بگلستان
جا مردم چشمم همه بر خار و خسک داشت
با ترک نگاه تو نتابد دل مسکین
دل یکتن و او لشکر ترکان بکمک داشت
ناچار گریزم به پناه شه مردان
حیدر که ازو بیم سماتا بسمک داشت
آشفته از آن غمزه جادو نبرد جان
کاو راست بسی لشکر و این عجر زیک داشت
از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوست
نمک داغ درونم لب چون شکر اوست
طلب انس از آن ترک پریزاد خطاست
زانکه غلمان پدر و حور پری مادر اوست
گرچه صد حور نماید رخ خوب از منظر
نظر عاشق دل باخته بر منظر اوست
سخنی نیست که خورشید پرستد هندو
هندوی زلف تو چونست که مه بستر اوست
من کجا لاف زاسلام زنم کاندر شهر
دین اسلام مطیع نگه کافر اوست
چنبر زلف کزو کس بسلامت ندهد
چون نکو مینگری شیفته چنبر اوست
برگ نیلوفر اگر تازه زآبست چرا
تازه در آتش رخ زلف چو نیلوفر اوست
گر نشان جوئی از آن پادشه کشور حسن
شهسواریست که از مشک طری افسر اوست
عالم عشق بنازم که فراز افلاک
آسمانیست که خورشید کمین اختر اوست
عالم عشق کجا درگه سالار نجف
که سراسر دو جهان خاک ره قنبر اوست
ساید آشفته کله گوشه فقرش بفلک
زانکه از خاک ره قنبر شه افسر اوست



