شعر کوتاه ادبی زیبا / ۲۰۰ شعر کوتاه از شاعران بزرگ و معروف ایرانی
شعر کوتاه، هنرِ گفتنِ بسیار با واژههای اندک است. در فرهنگ غنی ادبیات فارسی، از رباعیاتِ موجزِ خیام گرفته تا غزلهای پرشورِ حافظ و سعدی، و از اشعارِ نوپردازِ نیما و شاملو تا ترانههای مردمیِ باباطاهر، همواره میتوان قطعاتی کوتاه یافت که در عمقِ خود، دریایی از معنا نهفته دارند. در این بخش از سایت روزنو، مجموعهای از شعر کوتاه ادبی زیبا و ۲۰۰ شعر کوتاه از شاعران بزرگ و معروف ایرانی را گردآوری کردهایم. این اشعار، بازتابی از نگاهِ حکیمانه، عاشقانه، عارفانه و گاه اعتراضیِ شاعرانِ این سرزمین است. از کهنروزگاران تا معاصران، هر کدام چند بیت را برگزیدهایم تا در زمانهٔ پرشتاب امروز، لحظهای برای تأمل و لذت بردن از زیباییِ کلامِ پارسی داشته باشیم.

شعر کوتاه ادبی زیبا
دلبرا خورشید تابان ذره ایی از روی تست
“خواجوی کرمانی”
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام
دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیسته ام
دوست می دارم
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
“مولانا”
به مهر و ماه چه نسبت فرشته روی مرا؟
سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید
کجا به نرمی اندام او بود مهتاب؟
کجا به گرمی آغوش او بود خورشید؟
هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را …
“کاظم بهمنی”
ز خاک کوی تو هر خار سوسنی است مرا
به زیر زلف تو هر موی مسکنی است مرا
“خاقانی”
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
“نظامی”
ز یاران کینه هرگز در دل یاران نمی ماند
به روی آب جای قطره ی باران نمی ماند
هر کس بد ما به خلق گویید ما چهره از او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری ست معرفت کردگار
جهان سر به سر حکمت و عبرت است
چرا بهره ما همه غفلت است
هر که نامخت از گذشت روزگار
نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
“رودکی”
جز توکل بر خدا سرمایه ای در کار نیست
هر که را باشد توکل کار او دشوار نیست
شعر کوتاه { ۲۰۰ شعرکوتاه تک بیتی دو بیتی بسیار زیبا }
زیباترین متن های ادبی جهان ✍️ (متن های ادبی معروف کوتاه از بزرگان)

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
خدایا چنان کن سر انجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار
تا رنج تحمل نکنی گنج نبینی
تا شب نرود صبح پدیدار نباشد
“سعدی شیرازی”
عکس نوشته شعرهای کوتاه
یکی درد و یکی درمان پسندد
یک وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آنچه را جانان پسندد
“بابا طاهر”
جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی
حافظ”
پیری آن نیست که بر سر زند موی سفید
هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است
زندگی موسیقی گنجشک هاست
زندگی باغ تماشای خداست
زندگی یعنی همین پروازها
صبح ها
لبخندها
آوازها
تیغ تیزی گر به دستت داد چرخ روزگار
هرچه میخواهی ببر اما مبر نان کسی
زندگی آب روانی است، روان می گذرد
هر چه تقدیر من و توست، همان می گذرد
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد
تو را هیچ گاه آرزو نخواهم کرد !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی
نه با آرزوی من …
دوستت داشتم
دوستت دارم
و دوستت خواهم داشت
از آن دوستت دارم ها
که کسی نمی داند
که کسی نمی تواند
که کسی بلد نیست
کاش می شد عشق را آغاز کرد
با هزاران گل یاس آن را ناز کرد
کاش می شد شیشه غم را شکست
دل به دست آورد نه این که دل شکست
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
“حافظ شیرازی”
اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست
بی هیچ سوالی و جوابی بغلم کن
خسته تر از آنم که بگویم به چه علّت
ای زخم کهنه ای که دهان باز کرده ای
چون دیگران بخند به غم های ما توهم
تاوان عشق را دل ما هرچه بود داد
چشم انتظار باش در این ماجرا توهم
من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی
با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی
زنده ام بی تو و شرمنده ام از خود هرچند
که دمی از سر رغبت نکشیدم نفسی

اشعار زیبا
گر یک نفست به زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد
دل ناله کنه از من من ناله کنم از دل یارب تو قضاوت کن دیوانه منم یا دل
آنان ک ب سرمستی ماطعنه زنانند”بگذاربمانند ب خماری ک زماهیچ ندانند!!
تو گر گناہ من شوی توبه نمیکنم ز تو …♡
دوستت دارم
تا دوست داشتنت را
آغاز کنم
و بی کرانگی را
از سر گیرم
و هرگز از عشقی
که به تو
دارم باز نایستم
می روم خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه
از یک بوسه
به دنیا خواهد آمد
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش
که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
یاد ایامی که هر دَم یاد ما بودی بخیر
گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی
چون مقدر شده تک خال ورق ها بشوی
گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم
داروی دردم گر تویی، در اوج بیماری خوشم
در دلم مهر کسی خانه نکرده ست بیا
خانه خالیست نگه داشته ام جای تو را
خانه ی اسرار تو چون دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود
گیرم هوای پر زدنم هست
بال کو؟
ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام
با تو بودن، ز همه دست کشیدن دارد
بیا عهدی کنیم امروز، روزِ اولِ دیدار
اگر رفتیم بی برگشت، اگر ماندیم بی منت
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
تو را با قلب و جانم برگزیدم
وزین نامردمی ها دل بریدم
به شوق دیدن روی تو ای دوست
هزاران غمزه و نازت خریدم
ممکن ز تو چون نیست که بر دارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل
گر من به غم تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه میدارم دل
هرچه پل پشت سرم هست خرابش بنما!
تا بفکرم نزند از ره تو برگردم…
عشق یعنی گم شدن پیدا شدن
عشق یعنی غرق در رویا شدن
عشق یعنی حسرت دیدار تو
عشق یعنی من شوم بیمار تو
که گُناهِ دگَران
بَر تو نَخواهند نِوشت
من اَگر نیکَم و گَر بَد
تو برو خود را باش …!
متن قشنگ کوتاه برای پست؛ جملات پرمغز مفهومی کپشن

دلبرا خورشید تابان ذره ایی از روی تست
گر شاخهها دارد تری
ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان، تو چیزی دیگری
گر یک نفست به زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
دلبران، دل می برند اما، تو جانم میبری…!
هرجا سخن از جلوه آن ماه پری بود
کار من سودازده، دیوانه گری بود
نامه ات را هنوز میخوانم گفته بودی بهار میآیی …
مینویسم قطار اما تو … با کدامین قطار میآیی ؟!
عشق
همین است
همین که
یک ذره از تو
می شود تمام من …
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
با چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم
کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان
ما به روی دوستان از بوستان آسودهایم
گر بهار آید وگر باد خزان آسودهایم
سروبالایی که مقصودست اگر حاصل شود
سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسودهایم
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
روزی متوجه می شوی هیچ چیز در زندگی
آنقدر که تو تصور می کردی جدی نیست
چون بیش از حد صبوری
گمان کردند که هیچ چیز را نمی فهمی
خوشا به بخت بلندم که در کنار منی
تو هم قرار منی، هم تو بی قرار منی
من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی
تو نقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی



