شعر غمگین مولانا (غمگین‌ترین شعرهای عاشقانه مولوی)

شعر غمگین مولانا را در روزنو می‌خوانید. مولوی شاعری پارسی زبان است، اما در آثار وی می‌توان زبان عربی، همچنین جملاتی محدود به زبان‌های یونانی و ترکی نیز مشاهده کرد. نام کامل مولوی «محمدبن محمدبن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» است و القاب وی با تخلص از شعرهایش در طول سال‌ها بدست آمده است.

شعر غمگین مولانا (غمگین‌ترین شعرهای عاشقانه مولوی)

اشعار عاشقانه غمگین مولانا

جدایی را چرا می‌ آزمایی

کسی مر زهر را چون آزماید؟

بیچاره‌ تر از عـاشق بی صبر کجاست

کاین عشق گرفتاری بی‌ هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست

در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

نیست از عاشق کسی دیوانه‌ تر

عقل از سودای او کورست و کر

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما

مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما

راه های صعب پایان برده‌ ایم

ره بر اهل خویش آسان کرده‌ ایم

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه از غم هجران تو بر جان منست

دلتنگم و دیدار تو درمان منست

بیرنگ رخت زمانه زندان منست

من ذره و خورشید لقائی تو مرا

بیمار غمم عین دوائی تو مرا

هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو را

عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو

مطالب مشابه: ترجیعات مولانا (شعرهای زیبای مولوی در قالب ترجیع بند)

اشعار عاشقانه غمگین مولانا

هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت

پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو

دل در بر من زنده برای غم توست

بیگانه خلق و آشنای غم توست

لطفی‌ست که می‌کند غمت با دل من

ورنه دل تنگ من چه جای غم توست

اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ‌کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم

چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم

شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش

ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم

عکس نوشته اشعار غمگین مولوی

مرا چون کم فرستی غم، حزین و تنگ‌دل باشم

چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم

غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم

هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم

همه اجزای عالم را غم تو زنده می‌دارد

منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ ست

وان لطف‌ های زخمه رحمانم آرزوست

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادارتر است

به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند

کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن

گر فراق بنده از بد بندگیست

چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست؟

ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام

او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است

ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام

درد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست

ای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من

دلتنگم و دیدار تو درمان منست

بیرنگ رخت زمانه زندان منست

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچ از غم هجران تو بر جان منست

تا از تو جدا شده است آغوش مرا

از گریه کسی ندیده خاموش مرا

در جان و دل و دید فراموش نه‌ای

از بهر خدا مکن فراموش مرا

آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد

خونیست بیا ببین که چون می‌ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

گفتی که درمانت دهم

بر هجر پایانت دهم

گفتم کجا، کی خواهد این

گفتی صبوری باید این

در هوایت بی قرارم روز و شب

سر ز پایت بر ندارم روز و شب

من از عالم تو را تنها گزیدم

روا داری که من غمگین نشینم؟

عکس نوشته اشعار غمگین مولوی

شعرهای غمگین مولانا

سیر نمی‌شوم ز تو، ای مه جان فزای من

جور مکن، جفا مکن، نیست جفا سزای من

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من

دل من داند و من دانم و دل داند و من

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی

قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی‌شود

آنکه به دل اسیرمش

در دل و جان پذیرمش

گر چه گذشت عمر من

باز ز سر بگیرمش

من آنِ توام

مرا به من باز مده…

من هوای یار دارم بیش ازین

در غم اغیار نتوانم نشست

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان

کی برسد بهار تو تا بنماییش نما …

دلتنگم و دیدار تو درمان من است

بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچه از غم هجران تو بر جان من است

بی همگان به سر شود بی ‌تو به سر نمی‌شود

داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی ‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند

عقل خروش می‌کند بی ‌تو به سر نمی‌شود

ﺍﯼ ﺩﻝ ﺍﮔﺮﺕ ﻃﺎﻗﺖ ﻏﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

ﺁﻭﺍﺭﻩ ﻋﺸﻖ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﯿﺎ ﺍﮔﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﯽ ﺗﺮﺳﯿﺪ

ﻭﺭ ﻣﯽ‌ﺗﺮﺳﯽ ﮐﺎﺭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﻭ

بیچاره‌تر از عاشق بی صبر کجاست

کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست

در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر

عقل از سودای او کورست و کر

گفتم به فراق مدتی بگزارم

باشد که پشیمان شود آن دلدارم

بس نوشیدم ز صبر و بس کوشیدم

نتوانستم از تو چه پنهان دارم

مطالب مشابه: رباعیات مولانا ( مجموعه زیباترین اشعار کوتاه جلال‌الدین رومی )

شعرهای غمگین مولانا

تو نیکی می کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

خیر کن با خلق، بهر ایزدت

یا براي راحت جان خودت

تا هماره دوست بینی در نظر

در دلت ناید زکین، ناخوش صور

ای که به هنگام درد راحت جانی مرا…

حال ما بی آن مه زیبا مپرس

تویی جان من و بی ‌جان، ندانم زیست من باری…

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم…

باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی…

ای که به هنگام درد راحت جانی مرا…

حقا که غمت از تو وفادارتر است…

هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست

به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی

 آن‌چه رفت از عشق او بر ما مپرس…

دکمه بازگشت به بالا