رباعیات اسیری لاهیجی ( شعرهای کوتاه شاهکار قدیمی از اسیری لاهیجی )
رباعیات اسیری لاهیجی را به صورت گلچین در روزنو برای شما عزیزان و همراهان گرامی آماده کرده ایم. شیخ محمد بن یحیی بن علی گیلانی لاهیجی نور بخشی ملقب به شمس الدین و متخلص به اسیری از مردم لاهیجان گیلان در نیمه اول قرن نهم هجری تولد یافت. او نویسنده شرح معرف گلشن راز (اثری که انجیل تصوف ایران شمرده میشود) است و در عین حال که صوفی نامآوری بود، به مذهب شیعه هم تعلق داشت.

شعرهای کوتاه اسیری لاهیجی
تا مستی هستیت نگردد لاشی
از جام وصال او کجا نوشی می
تا در نظرت نقش توئی می ماند
در کوی حقیقت نبری هرگز پی
ای در دل هر ذره ز تو سودائی
از مهر جمال تو جهان شیدائی
مست از می وصل تو چنانم که دگر
از هستی خویش نیستم پروائی
بحرست مرا جام می و حق ساقی
مستی ز شراب نور وجه باقی
هر لحظه هزار بحر می نوشیدم
سیراب نشد جان من از مشتاقی
تا سنبل زلف تو برآشفت بروی
خلق از پی جست وجو شده کوی بکوی
خواهی نشود واقف اسرار تو کس
عارف که ترا بدید گفتی که مگوی
مائیم اسیر دام گیسوی کسی
سودائی زلف عنبرین بوی کسی
ذرات جهان شده گرفتار چو من
در قید کمند حلقه موی کسی
ای دل به غم فراق دایم خونی
وی جان بامید وصل جانان چونی
شوقت همه روزه بیشتر میگردد
زان رو که بعشق هر زمان افزونی
ای دل تو اگر باده عشقش نوشی
باید که غمش بعالمی نفروشی
هر لحظه اگر وصال او دست دهد
چون اهل فراق در رهش میکوشی
ای دیده همیشه طالب دیداری
دانم همه دم هوای وصلش داری
دلبر چو میان جان و دل گشت مقیم
او را ز چه رو تو دور می اندازی
مطلب مشابه: شعرهای گلچین آشفته شیرازی ( شعرهای عاشقانه و بسیار زیبای این شاعر قدیمی )

ما را بجهان نیست بجز یک هوسی
کایی و به پیش ما نشینی نفسی
لعل لب خود بپرسشی بگشائی
گوئی که بگو تو از کجائی چه کسی؟
رندیم و حریف شاهد و پیمانه
مخمور دو چشم جادوی مستانه
از روز ازل نصیب ما عشق تو بود
زان روی شدم بعاشقی افسانه
ذاتست و صفات بیحد و اندازه
از وصف تو عالمی پر از آوازه
هر ذره ز تو بوصف خاصی مخصوص
برحسن تو خاص گلرخان تازه
عکس نوشته رباعیات اسیری لاهیجی
ای روی ترا جمله جهان آئینه
در مملکت هستی تو مائی نه
حسن تو که از روی بتان مرئی شد
رای تو بدی و دیگری رائی نه
ای مونس جان من بگاه و بیگاه
بی یاد تو کار دل تباهست تباه
مشتاق جمال تو چنانم که دمی
گر غایبم از خیال تو واویلاه
ای عشق تو مونس دل دیوانه
با درد و غم تو جان ما هم خانه
تا با غم عشق آشنا شد دل من
از صبر و خرد بکل شدم بیگانه
زان دم که شدیم آشنای غم تو
بیگانه ز خویشم از جفای غم تو
با عشق تو عهد ماچو محکم بودست
کردیم جهان و جان فدای غم تو
دریای دلم نه قعر دارد نه کران
چون ذره به پیش او همه کون و مکان
دل مظهر علم حق بود ای نادان
پیدا و نهان ازآن درو گشته عیان
جز عشق تو نیست در جهان حاصل من
جز درد و غمت مباد اندر دل من
در ملک طرب خانه طلب می کردم
جز برسر کوی غم نشد منزل من
مشتاق جمال روی جان افروزم
از آتش شوق دایما می سوزم
معشوق چو شد معلم اسرارم
در مکتب عشق عاشقی آموزم
عالم ز جمال تو منور بینم
برصورت آدمت مصور بینم
هرکس که بدولت لقای تو رسید
شادی جهان ورا میسر بینم
جانا ز جهان جمال تو می بینم
از باغ جهان گل وصالت چینم
دایم ز جهان مرا چو مشهود توئی
در مرتبه شهود بی تلوینم
ما جمله جهان مصحف ذاتت دانیم
از هر ورقی آیت وصفت خوانیم
با آنکه مدرسیم در مکتب عشق
در معرفت کنه تو ما نادانیم
ناظر بکتاب روی خوبان زانیم
کز روی نکو آیت حسنت خوانیم
ما را چه خبر ز عالم و زهد وورع
ما شیوه شاهدان نکو میدانیم
تا در رخ خوب تو نگاهی کردم
هر روز ز اشتیاقش آهی کردم
تا گشت دلم به بند عشقت پابند
از دست غم تو رو به راهی کردم
گفتی چو غمت رسد ترا غمخوارم
شادت کنم و بغم دگر نگذارم
اکنون که ز پا فتادم از درد فراق
بردست وصال جان ما بردارم

شعر اسیری لاهیجی
عمری بامید وصل دلبر بودم
در آتش هجر او چو اخگر بودم
تاره بحریم حرمتش یافت دلم
دایم ز طلب چو حلقه بردر بودم
در پرتوحسن دلبری حیرانم
کز مهر رخش چو ذره سرگردانم
از جور و جفای یار بی مهر و وفا
درمانده بدام درد بی درمانم
بینا بحقایق معانی مائیم
دانا بمعارف بیانی مائیم
آنکو بیقین بعلم و عین است بحق
از جمله جهان اگر بدانی مائیم
واصل بجهان بی مثالی مائیم
عارف بصفات لایزالی مائیم
در بحر هویتش چو فانی شده ام
باقی ببقای بی زوالی مائیم
شهباز فضای لامکانی مائیم
سیمرغ هوای بی نشانی مائیم
گر ره بخزانه حقیقت طلبی
مفتاح در گنج معانی مائیم
معشوقه پرست لاابالی مائیم
مست از می وصل ذوالجلالی مائیم
فارغ ز خمار هجر در عین وصال
در بزم شهود لایزالی مائیم
روی تو ز مرآت جهان می بینم
حسنت ز همه جهان عیان می بینم
از غیرت اگر پرده برو افکندی
در پرده کون ترا نهان می بینم
در عشق تو بی مذهبم و بی دینم
نور رخ تو ز کفر و دین می بینم
چون دل بصفای معرفت روشن شد
در مرتبه یقین بود تمکینم
ما بنده عشق و از خرد آزادیم
با درد و غم عشق تو بس دلشادیم
چون حاصل عمر ما بجز عشق تو نیست
گوئی مگر از برای عشقت زادیم
ما چون ز ازل مست و خراب آمده ایم
با ساغر و جام و باشراب آمده ایم
تقوی مطلب زما چواز حکم ازل
با شاهد و باده و رباب آمده ایم
مطلب مشابه: مجموعه اشعار کمالالدین اسماعیل در قالب رباعی، مثنوی، قصیده، غزل و قطعات

ما مست مدام کوی آن خماریم
عالم همگی شراب و ما می خواریم
هر لحظه جهان بجرعه نوشیدیم
مست ابدیم و از ازل خماریم
در بادیه عشق تو سرگردانم
بی رهبر و زاد و بی سروسامانم
از دست غم فراق ما را برهان
در بزم وصال خویشتن بنشانم



