رباعیات جهان ملک خاتون / اشعار کوتاه و زیبا از بانوی شاعر ایرانی
رباعیات جهان ملک خاتون را در روزنو آماده کرده ایم. جَهانْمَلِک خاتون دختر جلال الدین مسعودشاه اینجو (بنیانگذار فرمانروایی اینجو در فارس) شاهدخت و بانوی شاعر ایرانی است که در نیمهٔ دوم سدهٔ هشتم هجری میزیست.

رباعیهای زیبای جهان ملک خاتون
در دیده خیال تست ما را همه جا
هستیم ز بیم هجر در خوف و رجا
صبرم ز رخ خویش همی فرمایی
صبر و دل من بگو کجا تا به کجا
اسرار تو در سینه نهانست مرا
وز دیده سرشک خون روانست مرا
چون سر به فدای راه عشقت کردم
ای همنفسان چه جای جانست مرا
یارب تو روا مدار دل تنگ مرا
مپسند در این روز بدین ننگ مرا
ای چرخ کبود حرفه اینت بترست
اسب همه رهوار و خر لنگ مرا
من روی تو را سمن نگویم حاشا
سرو قدت از چمن نگویم حاشا
آن حقّه یاقوت پر از گوهر را
ای دیده من دهن نگویم حاشا

تا کی کشم انتظار رویت صنما
سرگشته شدم به جستجویت صنما
در حسرت روی خوبت ای جان و جهان
گشتم ز مجاوران کویت صنما
از بس که جفا کشد دل خسته ما
اندیشه کن از ناله آهسته ما
باز آی ز راه لطف و از روی کرم
بگشا گره از کار فرو بسته ما
ای سرو قد تو رسته در دیده ما
بی روی تو خواب نیست در دیده ما
این مردمک دیده ز ما شرم نداشت
راز دل خسته گفت او در همه جا
عشّاق به درگهت اسیرند بیا
بدخویی تو بر تو نگیرند بیا
هر جور و جفا که کرده ای معذوری
زان پیش که عذرت نپذیرند بیا
عمریست که تا از تو جداییم بیا
در درد به امید وفاییم بیا
برخاسته از سر جهان بنشستیم
بر خاک در تو بی نواییم بیا
مطالب مشابه: اشعار ترکی صائب تبریزی (شعرهای غزل صائب تبریزی به زبان ترکی)
عکس نوشته رباعیات جهان ملک خاتون
خواهم شبکی روی تو اندر مهتاب
تا از رخ خود نبینی اندر مه تاب
تاب است در آن زلف مسلسل باری
چون می تابی دو زلفت اندر مهتاب
یارب به درت شب نیازست امشب
با دوست مرا نوبت رازست امشب
قلبست و خلاص خواهم از دل زان روی
در بوته عشق در گدازست امشب
یارب به درت شب نیازست امشب
با دوست مرا نوبت رازست امشب
قلبست و خلاص خواهم از دل زان روی
در بوته عشق در گدازست امشب
بی یاد تو گر دمی زنم بر باد ست
خرّم دل آنکه با غمت دلشادست
بی یاد تو من نفس نمی یارم زد
آنجا که تویی کجا منت در یادست
ما را غم عشق تو به جان آوردست
و اوصاف جمالت به زبان آوردست
ورنه ز من خاکی سرگشته چرا
خون دلم از دیده روان آوردست
تا روی چو گل به بوستان آوردست
این بلبل طبعم به زبان آوردست
از غمزه چشم مست و ابروش ببین
این تیر جفا که در کمان آوردست
هستم من سرگشته به عشقت سرمست
جان خسته ز عشق یار و دل داده ز دست
از گلبن وصل او نچیدم یک گل
وز خار جفا جان جهانی را خست
مستیم چو چشم مست شهلای تو مست
پستیم به پیش قد و بالای تو پست
آیا بود آنکه در میان بستان
گردیم کنار سبزه ات دست به دست
سرو چمن از عجب برآورده دو دست
گفتا که، که را قد دلارا چو منست
چون قامت رعنای تو از دور بدید
از خجلت بالای تو بر خاک نشست
در دیده دلم خیال رویش می بست
دلبر به کرشمه گفت زان نرگس مست
خوش باش که کام تو برآرم روزی
بخشیدن مست اگر بود دست به دست
نقّاش ازل چه لطفها فرمودست
از روی مه و مهر ضیا بربودست
در صورت او کشیده بر نوک قلم
آنست که در حسن رخش موجودست
از درد بمردیم دوایی بفرست
بی برگان را برگ و نوایی بفرست
باری گرهی به کار خلق افتاده
یارب ز کرم گره گشایی بفرست
چون چشم تو نرگسی ندیدم سرمست
چون دید دلم گشت به زلفت پابست
پیوسته به خم بود چو ابروت دلم
جان کرد فدا و ز غم آن نیز نرست

نقش رخ خوب تو خیال انگیزست
وان غمزه سرمست تو بس خونریزست
زلفت چو بنفشه است و بر روی چمن
از باد بهار بین که عنبر بیزست
اشعار دو بیتی شاهکار
از جور زمانه بر دلم بار بسیست
یارم نه به دست لیکن اغیار بسیست
بجریست دلم ولیک با این همه سوز
از جور فلک ملول از دست خسیست
ای دل ستم از یار جفاپیشه بسیست
دل بر غم او منه که او هیچ کسیست
بحریست دل نازک تو بی پایان
انگار که در بحر ضمیر تو خسیست
در زلف کجت خسته دلی بسته دلست
زان حسن دل هر دو جهان خسته دلست
شاهی جهان بی تو نخواهم یک دم
آن کیست که از غم رخت رسته دلست
از شام سر زلف تو صبحم شام است
پختم هوس لب تو لیکن خام است
چشمت نظری نکرد در حال جهان
بیچاره به هرزه در جهان بدنام است
ما را ز جهان وصل نگاری کام است
وز کام جدا گشتنم از ناکام است
عشّاق تو در جهان بسی هست ولی
بیچاره جهان که در جهان بدنام است
بیچاره دلم که بود از عشق تو مست
در شست سر زلف تو بودش پابست
چشمت به خطا در او نگاهی می کرد
زان روی به ابروان شوخت پیوست
دوران فلک نگر که چون گردانست
مردی که بر او دل بنهد مرد آنست
لیکن چه کند فلک که او نیز چو من
بیچاره ز روزگار سرگردانست
گل گفت چو من گلی کجا در چمنست
یا رنگ کدام لاله گویی چو منست
نسبت به شقایقم مکن کان مسکین
دل سوخته و نزار و خونین دهنست
زیبا رخ تو ماه درفشان منست
شیرین لب تو لعل بدخشان منست
زلف تو که عالمی از او آشفتست
جمعیت خاطر پریشان منست
شعرهای کوتاه جهان ملک خاتون
ای دوست دل از دست فراقت خونست
در خون دلم روی جان گلگونست
لیلی صفتا ببین که دیوانه دلم
از روز فراقت ای صنم مجنونست
مطالب مشابه: غزلیات قصاب کاشانی / مجموعه اشعار غزلِ عاشقانه زیبا

ما را دل و دیده در فراقت خونست
شوق رخت از حد و صفت بیرونست
گویند ز دل به دل بود راه ولی
ما مایل و تو ز ما ملولی چونست
خالی به میان ابروان دارد دوست
کان را دلم از میان جان دارد دوست
گوید که تو را دوست ز دل می دارم
از دل نه که ما را به زبان دارد دوست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه هیچ کندندش پوست
وقتی غم او بر همه دلها بودی
اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست
فریاد ز جور دشمن و فرقت دوست
کاین هر دو بلا به نزد و امّا نه نکوست
کردند جفا بسی نه بر حق الحق
«از شیشه همان برون تراود که دروست»
بر ذکر تو دایماً زبانم جاریست
همراه تو دل به خواب و در بیداریست
از روی کرم نظر به حالم فرمای
کاین دل به غم عشق تو بس بازاریست
بر ذکر تو دایماً زبانم جاریست
همراه تو دل به خواب و در بیداریست
از روی کرم نظر به حالم فرمای
کاین دل به غم عشق تو بس بازاریست



