شعر کوتاه { ۲۰۰ شعرکوتاه تک بیتی دو بیتی بسیار زیبا }
در سایت ادبی روزنو چندین شعر کوتاه در موضوعات مختلف را برای شما همراهان گرامی آماده کردهایم. این اشعار از شاعران بزرگ ایرانی و خارجی هستند و درباره غم، عشق،زندگی، دوری و غیره هستند. پس اگر به دنبال چنین اشعاری هستید، با ما همراه شوید.

شعرهای کوتاه زیبا
نکند فکر کنی در دلِ من یادِ تو نیست
گوش کن، نبضِ دلم زمزمه اش با تو یکیست ️
بیتعلّق به جهان باش که آزاد روی
سرگشتهی محضیم و دراین وادیِ حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم
وَر هیچ نباشَد، چو تو هستی هَمه هست!
در این دنیا اگر غم هست
صبوری کن، خدا هم هست
آخر بِدمد صُبحِ اُمـید از شبِ من …
ذهنی کبود از ضربه های افکار
آنکه بر لوح دلم نقشِ ابد بست تویی
و شبی هست که نباشد پس از آن فردایی…
ما همانیم که بودیم و محبت باقیست …
دل نهادم به صبوری
که جز این چاره ندارم…
نیست مرا جز تو دوا یار جگر گوشه ی من…!
سر رشتهیِ شادیست،
خیالِ خوش تو…
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
صاحب نظران تشنه و وصل تو سراب
مانند تو آدمی در آباد و خراب
باشد که در آیینه توان دید و در آب
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
وین جان به لب رسیده در بند تو نیست
گر تو دگری به جای من بگزینی
من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست
گویند مرو در پی آن سرو بلند
انگشت نمای خلق بودن تا چند؟
بیفایده پندم مده ای دانشمند
من چون نروم که میبرندم به کمند؟
دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
شب همه شب انتظار صبح رویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروز را
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردان ناوک دلدوز را
آن درد ندارم که طبیبان دانند
دردیست محبت که حبیبان دانند
ما را غم روی آشنایی کشتست
این حال نباید که غریبان دانند
ای بی تو فراخای جهان بر ما تنگ
ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ
ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ
آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟
شعر کوتاه گلچین شده شاعران معروف (زیباترین اشعار کوتاه عاشقانه)

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
راه آه سحر از شوق نمی یارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم
عکس نوشته شعر
معشوقه چو آفتاب تابان گردد
عاشق به مثال ذره گردان گردد
چون باد بهار عشق جنبان گردد
هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطرهی آبم که در اندیشهی دریا
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تَنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی است
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش مکن آتش افروختهام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
“فاضل نظری”
بوسیدمش
دیگر هراس نداشتم
جهان پایان یابد
من از جهان سهمم را گرفته بودم
“احمدرضا احمدی”
می خواهم
شروع شوم
ازخودم تا تو
که چه راه درازی را
رسم کردیم و
رسیدیم به ابتدای خود
“فرزاد شجاع”
ما با امید صبح وصال تو زندهایم
ما را ز هول این شب هجران نگاه دار
“هوشنگ ابتهاج”
به خودت نگیر شیشه پنجره
تمیزت میکنند
که کوه را بیغبار ببینند
و آسمان را بیلکه
به خودت نگیر شیشه
تمیزت میکنند که دیده نشوی!
“علیرضا روشن”
و من
همهی جهان را
در پیراهنِ گرم تو
خلاصه میکنم
تنهایی یک درختم
و جز اینام هنری نیست
که آشیان تو باشم!
مثل درختی که
به سوی آفتاب قد میکشد
همه وجودم دستی شده است
و همه دستم خواهشی:
خواهشِ تو
“احمد شاملو”
نام تو مرا همیشه مست میکند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
“فریدون مشیری”
بی تو میرفتم،
می رفتم،
تنها،
تنها…
و صبوری مرا
کوه تحسین میکرد
“حمید مصدق”
هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق
کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را
من رد بوی تو را میبوسم
گنجشک های تشنه
مرا بدرقه میکنند
کودک از پی مادر
مادر از پی کودک
نیایی؛
تنهاییم بزرگتر میشود
جایِ تو تنگتر
تمامِ قلبم را به تو میدهم
تمامِ دردَت را به من بده
عاشق شو
نگران نباش!
اینهمه درد از دورییِ تو نیست
من خیلی عاشقت شدهام

کسی شبیه تو نیست!
دیگر هیچکس را دوست نخواهم داشت
شعرهای زیبای ادبی
برو!
اما نخواه کسی قدِ من دوستت داشته باشد
بگو چگونه صدایت کنم؛
که برگردی!
“افشین صالحی”
صبح است
صبح خیلی زود
و بیدار شده ام
تا دوست داشتنت را
زودتر از روزهای قبل
شروع کنم
“لیلا کردبچه”
دیگر منتظر کسی نیستم
هر که آمد
ستاره از رویاهایم دزدید
هر که آمد
سفیدی از کبوترانم چید
هر که آمد
لبخند از لبهایم برید
منتظر کسی نیستم
از سر خستگی
در این ایستگاه نشستهام!
“رسول یونان”
چه احوال خوبی ست
مثل پیراهنت
اسیر آغوش تو باشم
“امیر وجود”
چون سرخترین سیب
در آغوش درختی
سخت است تو را دیدن و
از شاخه نچیدن!
“امیر توانا املشی”
دستم را
به زیبایی تو نزدیک میکنم
و خواب از سرم میپرد
حتما که نباید
فنجان را سر کشید
گاهی قهوه از چشم ها
در جان میچکد
“یاور مهدی پور”
گرماى مردادىِ تنِ تو
نفسِ هرکسى را مى گیرد
و منم
چه عاشقانه گرم مى شوم
مى سوزم
و دوباره
هر مرداد
عاشقت میشوم انگار
“علیرضا اسفندیارى”
بین ما
همه چیز تمامشده است
غیر از یک چیز
که من هنوز
«دوستت دارم»
“پریسا سمیعی”
آدم های اینجا
هیچکدام شبیه تو نیستند
دلتنگت که میشوم
چشم هایم را میبندم
باران را تجسّم میکنم
تو زلال مهربانی
مهربان زلالی
“دنیا غلامی”
تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی
که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت،
دلتنگی ام را به باد میسپارد
“سیاوش میرزایی”
چون سیب رسیده ای
رها شده در رؤیا
با رود میروم
کاش
شاخه ای که از آب میگیردَم
دست تو باشد
“رضا کاظمی”
شعر عاشقانه کوتاه (اشعار کوتاه عاشقانه برای دلبری کردن)

یک زن؛
مگر چقدر قدرت دارد
در بزند،
و کسی در را
برایش باز نکند؟!
یک در مگر
چقدر قدرت دارد
بسته بماند،
وقتی زنی عاشق
در میزند؟
“چیستا یثربی”
شعر زیبا کوتاه
هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است
“خاقانی”
تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم
لیلیوش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم
“وحشی بافقی”
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
این غم که مراست کوه قافست، نه غم
این دل که توراست، سنگ خاراست، نه دل
“رودکی”
عشق تو عالم دل جمله به یکبار گرفت
بختیار اوست بر ما که تو را یار گرفت
من اسیر خود و از عشق جهانی بیخود
من درین ظلمت و عالم همه انوار گرفت
“سیف فرغانی”
این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که برگردن یاری بودهست
“خیام نیشابوری”
بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست
رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست
دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم
به جان تو که دلم را سر جدایی نیست
“امیرخسرو دهلوی”
ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی
باز آی که دل خسته شد از بار جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که بیایم
این نامه نبشتم که بخوانی و بیایی
“اوحدی”
عزیزان از غم و درد جدایی
به چشمانم نمانده روشنائی
بدرد غربت و هجرم گرفتار
نه یار و همدمی نه آشنائی
“باباطاهر”
ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم
باز آی که سرگشتهتر ازفرهادم
دریاب که دیوانهتر از مجنونم

امشب ز شراب شوق او مستم باز
ساقی ندهی پیاله در دستم باز
دیگر ز چه رو به خواب بینم رویش
کز دوری او نمردم و هستم باز
“شهریار”
ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد..!
من همانم ک خود قاتل و خود مقتولم
من همان مسئله ی ساده ولی مجهولم
دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکند
حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند…!
بگذار بگویند و بگویند و بگویند
تو لبخند بزن، خیره بمان، هیچ مگو
خود خزانیم و دم از شوق بهاران میزنیم…!️
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
گَر نباشد رنگِ رویا به چه دِل باید سِپرد؟!



