اشعار کوتاه مولوی / ۱۰۰ شعر کوتاه شاهکار از شاعر بزرگ ایرانی

۱۰۰ شعر کوتاه شاهکار از شاعر بزرگ ایرانی مولانا را در سبکنو خوانده و لذت ببرید. مولانا شاعر و عارف بزرگ پارسی‌گو است که در قرن هفتم هجری قمری می‌زیست و آثار معروفی همچون مثنوی معنوی، فیه مافیه، دیوان شمس تبریزی و… دارد.

اشعار کوتاه مولوی / ۱۰۰ شعر کوتاه شاهکار از شاعر بزرگ ایرانی

شعرهای کوتاه مولانای جان

آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است

وان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است

هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است

اما نه چو شمع ما که پروانهٔ ما است

آن شاه که خاک پای او تاج سر است

گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است

اینک رخ زرد من گوا گفت برو

رخ را چه گلست کار او همچو زر است

آن شب که ترا به خواب بینم پیداست

چون روز شود چو روز دل پرغوغاست

آن پیل که دوش خواب هندستان دید

از بند بجست و پای آن پیل کراست

آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت

وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت

او را تو نگوی لطف، دریا گویش

بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت

آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت

دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت

با خود می‌گفت چون ز صورت برهم

با صورت عشق عشقها خواهم باخت

آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست

میلش بسوی اطلس مقراضی نیست

شد قاضی ما عاشق از روز ازل

با غیر قضای عشق او راضی نیست

شعرهای کوتاه مولانای جان

آنکس که امید یاری غم داده است

هان تا نخوری که او ترا دم داده است

در روز خوشی همه جهان یار تواند

یار شب غم نشان کسی کم داده است

آنکس که بروی خواب او رشک پریست

آمد سحری و بر دل من نگریست

او گریه و من گریه که تا آمد صبح

پرسید کز این هر دو عجب عاشق کیست

مطالب مشابه: تبریک روز ارتش به پدر ( پیام و اس ام اس زیبای تبریک روز ارشت به بابا )

عکس نوشته اشعار کوتاه مولوی

آنکس که ترا به چشم ظاهر دیده است

بر سبلت و ریش خویشتن خندیده است

وانکس که ترا ز خود قیاسی گیرد

آن مسکین را چه خارها در دیده است

آنکس که درون سینه را دل پنداشت

گامی دو سه رفت و جمله حاصل پنداشت

تسبیح و سجاده توبه و زهد و ورع

این جمله رهست خواجه منزل پنداشت

آنکس که ز سر عاشقی باخبر است

فاش است میان عاشقان مشتهر است

وانکس که ز ناموس نهان میدارد

پیداست که در فراق زیر و زبر است

آنکس که سرت برید غمخوار تو اوست

وان کو کلهت نهاد طرار تو اوست

وانکس که ترا بار دهد بار تو اوست

وانکس که ترا بی‌تو کند یار تو اوست

آنکو ز نهال هوست خیزانست

چون مست به هر شاخ در آویزانست

کز شاخ طرب حاملهٔ فرزند است

کو قرهٔ عین طرب‌ انگیزانست

آن نور مبین که در جبین ما هست

وان ضوء یقین که در دل آگاهست

این جملهٔ نور بلکه نور همه نور

از نور محمد رسول‌الله است

آن نور مبین که در جبین ما هست

وان ضوء یقین که در دل آگاهست

این جمله نور بلکه نور همه نور

از نور محمد رسول‌الله است

از بسکه دل تو دام حیلت افراخت

خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت

مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت

چون برق گرفت عالمی را بگداخت

از بی‌یاری ظریفتر یاری نیست

وز بی‌کاری لطیفتر کاری نیست

هرکس که ز عیاری و حیله ببرید

والله که چو او زیرک و عیاری نیست

از جمله طمع بریدنم آسانست

الا ز کسی که جان ما را جانست

از هرکه کسی برد برای تو برد

از تو که برد دمی کرا امکان است

از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است

در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است

زیر و زبر چرخ پر است از غم او

هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است

از دوستی دوست نگنجم در پوست

در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست

هرگز نزید به کام عاشق معشوق

معشوق که بر مراد عاشق زید اوست

از دیدن اغیار چو ما را مدد است

پس فرد نه‌ایم و کار ما در عدد است

از نیک و بد آگهیم و این نیک و بد است

هردل که نه بی‌خود است زیر لگد است

از عهد مگو که او نه بر پای من است

چون زلف تو عهد من شکن در شکن است

زانتنگ شکر  مگو که اندر لب تست

یا زان آتش که از لبت در دهن است

از کفر و ز اسلام برون صحرائیست

ما را به میان آن فضا سودائیست

عارف چو بدان رسید سر را بنهد

نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست

عکس نوشته اشعار کوتاه مولوی

شعرهای جذاب مولانا

از نوح سفینه ایست میراث نجات

گردان و روان میانهٔ بحر حیات

اندر دل از آن بحر برسته است نبات

اما چون دل نه نقش دارد نه جهات

العین لفقدکم کثیرالعبرات

والقلب لذکرکم کثیرالحسرات

هل یرجع من زماننا ما قدفات

هیهات و هل فات زمان هیهات

افغان کردم بر آن فغانم می‌سوخت

خامش کردم چو خامشانم می‌سوخت

از جمله کرانه‌ها برون کرد مرا

رفتم به میان و در میانم می‌سوخت

افکند مرا دلم به غوغا و گریخت

جان آمد و هم از سر سودا و گریخت

آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من

بربط بنهاد زود برجا و گریخت

امروز چه روز است که خورشید دوتاست

امروز ز روزها برونست و جداست

از چرخ بخاکیان نثار است و صداست

کای دلشدگان مژده که این روز شماست

امروز در این خانه کسی رقصانست

که کل کمال پیش او نقصانست

ور در تو ز انکار رگی جنبانست

آنماه در انکار تو هم تابانست

امروز من و جام صبوحی در دست

می‌افتم و می‌خیزم و می‌گردم مست

با سرو بلند خویش من مستم و پست

من نیست شوم تا نبود جز وی هست

امروز مهم دست زنان آمده است

پیدا و نهان چو نقش جان آمده است

مست و خوش و شنگ و بی‌امان آمده است

زانروی چنینم که چنان آمده است

امشب آمد خیال آن دلبر چست

در خانهٔ تن مقام دل را میجست

دل را چو بیافت زود خنجر بکشید

زد بر دل من که دست و بازوش درست

امشب شب آن دولت بی‌پایانست

شب نیست عروسی خداجویانست

آن جفت لطیف با یکی گویانست

امشب تتق خوش نکو رویانست

امشب شب آنست که جان شبهاست

امشب شب آنست که حاجات رواست

امشب شب بخشایش و انعام و عطاست

امشب شب آنست که همراز خداست

امشب شب من بسی ضعیف و زار است

امشب شب پرداختن اسرار است

اسرار دلم جمله خیال یار است

ای شب بگذر زود که ما را کار است

امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست

میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست

زیرا که بهر صبوح موسوم شده است

کاین کاسهٔ سر بدست پیمانهٔ اوست

امشب هردل که همچو مه در طلب است

مانندهٔ زهره او حریف طرب است

از آرزوی لبش مرا جان بلب است

ایزد داند خموش کاین شب چه شب است

مطالب مشابه: تبریک روز ارتش به پسرم / متن‌های قشنگ و زیبای تبریک روز ارتش به فرزند پسر

شعرهای جذاب مولانا

اندر دل من درون و بیرون همه اوست

اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

اینجای چگونه کفر و ایمان گنجد

بی‌چون باشد وجود من چون همه اوست

اندر سر ما همت کاری دگر است

معشوقهٔ خوب ما نگاری دگر است

والله که بعشق نیز قانع نشویم

ما را پس از این خزان بهاری دگر است

انصاف بده که عشق نیکوکار است

زانست خلل که طبع بدکردار است

تو شهوت خویش را لقب عشق نهی

از شهوت تا به عشق ره بسیار است

او پاک شده است و خام ار در حرم است

در کیسه بدان رود که نقد درم است

قلاب نشاید که شود با او یار

از ضد بجهد یکی اگر محترم است

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا