قطعات رودکی (شعرهای بسیار زیبای رودکی شاعر بزرگ در قالب قطعه)
قطعات رودکی را در روزنو آماده کرده ایم. رودکی پدر شعر فارسی یکی از بزرگترین و مشهورترین شاعران ایران است که در میان شاعران و سخنوران به استاد و سلطان شاعران معروف شده است.

شعرهای زیبای رودکی (قطعات)
گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور
بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
اثر میر نخواهم که بماند به جهان
میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
هرکه را رفت همیباید رفته شُمَری
هرکه را مرد همیباید مرده شُمَرا
به حق نالم ز هجر دوست زارا
سحرگاهان چو بر گلبن هَزارا
قضا گر داد من نستاند از تو
ز سوز دل بسوزانم قضا را
چو عارض برفروزی میبسوزد
چو من پروانه بر گردت هِزارا
نگُنجم در لَحَد گر زان که لَختی
نشینی بر مزارم سوگوارا
جهان این است و چونین بود تا بود
و همچونین بُوَد اینند بارا
به یک گردش به شاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و تاج و گوشوارا
توشان زیر زمین فرسوده کردی
زمین داده مر ایشان را زغارا
از آن جانِ تو لختی خون فِسُرده
سپرده زیر پایْاندر سپارا
به نام نیک تو خواجه فریفته نشوم
که نام نیک تو دام است و زرق مر نان را
کسی که دام کند نام نیک از پی نان
یقین بدان تو که دام است نانْش مر جان را
مطالب مشابه: اشعار ترکی صائب تبریزی (شعرهای غزل صائب تبریزی به زبان ترکی)

دلا تا کی همی جویی منی را
چه داری دوستْ هرزه دشمنی را
چرا جویی وفا از بیوفایی
چه کوبی بیهُده سرد آهنی را
اَیا سوسن بناگوشی که داری
به رشک خویشتن هر سوسنی را
یکی زین برزن ناراه برشو
که بر آتش نشانی برزنی را
دل من ارزنی عشق تو کوهی
چه سایی زیر کوهی ارزنی را
ببخشا ای پسر بر من ببخشا
مکُش در عشق خیره چون منی را
بیا اینک نگه کن رودکی را
اگر بیجان روان خواهی تنی را
گرفت خواهم زلفینِ عَنْبَرینِ تو را
به بوسه نقش کنم برگِ یاسمینِ تو را
هر آن زمین که تو یک ره بر او قدم بنهی
هزار سجده بَرَم خاکِ آن زمینِ تو را
هزار بوسه دهم بر سحای نامهٔ تو
اگر ببینم بر مُهرِ او، نگینِ تو را
به تیغِ هندی گو: دست من جدا بکنند
اگر بگیرم روزی من آستینِ تو را
اگرچه خامش مردم که شعر باید گفت
زبانِ من به روی گردد آفرینِ تو را
عکس نوشته اشعار رودکی
پوپک دیدم به حوالی سرخس
بانگک بر برده به ابر اندرا
چادرکی دیدم رنگین برو
رنگ بسی گونه بر آن چادرا
ای پرغونه و باژگونه جهان
مانده من از تو به شگفت اندرا
جهانا! چه بینی تو از بچگان
که گه مادری، گاه مادندرا؟
نه پاذیر باید تو را نه ستون
نه دیوار خشت و نه زآهن درا
کس فرستاد به سر اندر عیار مرا
که «مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا»
وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت
برهاناد ازو ایزد جبار مرا
با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
باشد گه وصال ببینند روی دوست
تو نیز در میانهٔ ایشان ببینیا
تا اندران میانه که بینند روی او
تو نیز در میانهٔ ایشان نشینیا
گل صدبرگ و مشک و عنبر و سیب
یاسمین سپید و مورد بزیب
این همه یکسره تمام شدهست
نزد تو، ای بت ملوک فریب
شب عاشقت لیلةالقدرست
چون تو بیرون کنی رخ از جلبیب
به حجاب اندرون شود خورشید
گر تو برداری از دو لاله حجیب
وآن زنخدان به سیب ماند راست
اگر از مشک خال دارد سیب
با خردومند بیوفا بوَد این بخت
خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت
خود خور و خود ده کجا نبود پشیمان
هر که بداد و بخورد از آن چه که بَلْفَخْت
رودکی چنگ بر گرفت و نواخت
باده انداز، کو سرود انداخت
زان عقیقین میی، که هر که بدید
از عقیق گداخته نشناخت
هر دو یک گوهرند، لیک به طبع
این بیفسرد و آن دگر بگداخت
نابسوده دو دست رنگین کرد
ناچشیده به تارک اندر تاخت
آن صحن چمن، که از دم دی
گفتی: دم گرگ یا پلنگ است
اکنون ز بهار مانوی طبع
پرنقش و نگار همچو ژنگ است
بر کشتی عمر تکیه کم کن
کاین نیل نشیمن نهنگ است

به سرای سپنج مهمان را
دل نهادن همیشگی نه رواست
زیر خاک اندرونت باید خفت
گرچه اکنونت خواب بر دیباست
با کسان بودنت چه سود کند؟
که به گور اندرون شدن تنهاست
یار تو زیر خاک مور و مگس
چشم بگشا، ببین: کنون پیداست
آن که زلفین و گیسویت پیراست
گرچه دینار یا درمش بهاست
چون ترا دید زردگونه شده
سرد گردد دلش، نه نابیناست
قطعه های زیبای رودکی
امروز به هر حالی بغداد بخاراست
کجا میر خراسانست، پیروزی آنجاست
ساقی، تو بده باده و مطرب تو بزن رود
تا می خورم امروز، که وقت طرب ماست
می هست و درم هست و بت لالهرخان هست
غم نیست وگر هست نصیب دل اعداست
این جهان پاک خواب کردار است
آن شناسد که دلش بیدار است
نیکی او به جایگاه بد است
شادی او به جای تیمار است
چه نشینی بدین جهان هموار؟
که همه کار او نه هموار است
کنش او نه خوب و چهرش خوب
زشت کردار و خوب دیدار است
زمانه پندی آزادوار داد مرا
زمانه چون نگری سر به سر همه پند است
به روزِ نیکِ کسان گفت: تا، تو غم نخوری!
بسا کسا که به روزِ تو آرزومند است
زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه
کهرا زبان نه به بند است، پای در بند است
به خیره برشمرد سیر خورده گرسنه را
چنان که درد کسان بر دگر کسی خوارست
چو پوست روبه ببینی به خان واتگران
بدان که: تهمت او دنبهای به سر کارست
مرغ دیدی که بچه زو ببرند؟
چاو چاوان درست چونانست
باز چون بر گرفت پرده ز روی
کروه دندان و پشت چوگانست
آخر هر کس از دو بیرون نیست
یا برآوردنیست، یا زدنیست
نه به آخر همه بفرساید؟
هرکه انجام راست فرسدنیست
مطالب مشابه: اشعار کوتاه سعدی / شعرهای تک بیتی و دوبیتی زیبا از استاد سخن

چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند
انگور نه از بهر نبیذ است به چرخشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که: که را کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد؟ آن که تو را کشت
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
ای روی تو چو روز دلیل موحدان
وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد
ای من مقدم از همه عشاق، چون تویی
مر حسن را مقدم، چون از کلام قد
مکی به کعبه فخر کند، مصریان به نیل
ترسا به اسقف و علوی بافتخار جد
فخر رهی بدان دو سیه چشمکان توست
کآمد پدید زیر نقاب از بر دو خد



