شعر درباره وطن ( اشعار غرورآمیز و وطن پرستی درباره ایران )

در روزنو برای شما هم میهنان عزیزم چندین شعر درباره وطن را آماده کرده‌ایم. شعر درباره وطن (یا شعر میهنی و وطن‌پرستانه) در ادبیات فارسی جایگاه ویژه‌ای دارد و یکی از مهم‌ترین ابزارهای بیان عشق به سرزمین، حفظ هویت ملی و تقویت روحیه مقاومت در برابر بیگانگان بوده است.

شعر درباره وطن ( اشعار غرورآمیز و وطن پرستی درباره ایران )

اشعار وطن

ای وطن!

همچو رویش در بهاران

همچو جان در هر بدن

مثل بوی عطر گلها

مثل سبزی چمن

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

تنت پیش جنگال شیران برم

سرت بر سنان سوی ایران برم

اسدی توسی

ایران به شوق زندگی در مرگ رویین‌ تن شده

مرد و زنش تلفیقی از ابریشم و آهن شده

ندانی که ایران نشست منست

جهان سر به سر زیر دست منست

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندادند شیر ژیان را بکس

همه یک دلانند یزدان شناس

به نیکی ندارند از بد هراس

چنین گفت موبد که مرد بنام

به از زنده دشمن بر او شاد کام

اگر کشت خواهد تو را روزگار

چه نیکو تر از مرگ در کار زار

همه روی یکسر بجنگ آوریم

جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

که ایران چو باغیست خرم بهار

شکفته همیشه گل کامگار

پر از نرگس و نار و سیب و بهی

چو پالیز گردد ز مردم تهی

سپرغم یکایک ز بن برکنند

همه شاخ نار و بهی بشکنند

سپاه و سلیحست دیوار اوی

به پرچینش بر نیزه‌ها خار اوی

اگر بفگنی خیره دیوار باغ

چه باغ و چه دشت و چه دریاچه راغ

نگر تا تو دیوار او نفگنی

دل و پشت ایرانیان نشکنی

فردوسی

مطالب مشابه: متن خفن تبریک زادروز کوروش هخامنشی / پیام‌های غرورآمیز تبریک تولد شاه جاودانِ ایران‌زمین

اشعار وطن

در این خاک زر خیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود

وزآن کشور آزاد و آباد بود

فردوسی

ای وطن!

مثل راز شعر حافظ

مثل آواز قناری

همچو یاد خوش ترین ها

همچو باران بهاری

به گیتی به از مردمی کار نیست

بدین با تو دانش به پیکار نیست

سر راستی دانش ایزیدیست

چو دانستیش زو نترسی، بدیست

سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمی‌کند؟

همدمِ گل نمی‌شود یادِ سَمَن نمی‌کند

دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش کردم و از سرِ فُسوس

گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمی‌کند

تا دلِ هرزه گَردِ من رفت به چینِ زلفِ او

زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمی‌کند

پیشِ کمانِ ابرویش لابه همی‌کنم ولی

گوش کشیده است از آن گوش به من نمی‌کند

با همه عطفِ دامنت آیدم از صبا عجب

کز گذرِ تو خاک را مُشکِ خُتَن نمی‌کند

چون ز نسیم می‌شود زلفِ بنفشه پُرشِکَن

وه که دلم چه یاد از آن عَهدْشِکَن نمی‌کند

دل به امیدِ رویِ او همدمِ جان نمی‌شود

جان به هوایِ کویِ او خدمتِ تن نمی‌کند

ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد می‌دهد

کیست که تن چو جامِ مِی جمله دهن نمی‌کند؟

دستخوشِ جفا مَکُن آبِ رُخَم که فیضِ ابر

بی‌مددِ سِرشکِ من دُرِّ عَدَن نمی‌کند

کُشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظِ ناشنیده پند

تیغ سزاست هر که را دَرد سخن نمی‌کند

عکس نوشته شعر وطن پرستی

که ایران بهشت است یا بوستان

همی بوی مشک آید از بوستان

سپندار پاسبان ایران تو باد

ز خرداد روشن روان تو باد

ندانی که ایران نشست من است

جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس

ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس

به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

همه جای جنگی سواران بدی

نشستنگه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد

بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یک‌سر به جنگ آوریم

جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش

زن و کودک و خرد و فرزند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که کشور به دشمن دهیم

چه سر سبز است این شهر و چه زیباست

زهر جا نغمه ای اینگونه بر پاست

کشیده سرد کوهش سر به افلاک

توگویی آسمانش کرده صد چاک

ای سلامم، ای سرودم

ای نگهبان وجودم

ای غمم تو، شادی‌ ام تو

مایه آزادی‌ ام تو

ای وطن!

ای دلیل زنده بودن

ای سرودی صادقانه

ای دلیل زنده ماندن

جان‌ پناهی جاودانه

ای وطن!

مثل غم در مرگ مادر

مثل کوهٍ غُصه هایی

مثل سربازان عاشق

قهرمان قصه هایی

ای وطن!

همچو آواز بلندی

از بلندیهای پاک

باغروری، با گذشتی

با وفایی همچو خاک

ای وطن!

نادر ابراهیمی

وطنم تنم چه باشد که بگویمت تنی تو

که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو

وطنم تو بوی باران به شب ستاره باران

که خوشی و خوشترینی به مذاق میگساران

من اگر سروده باشم وطنم تو شعر نابی

من اگر ستاره باشم وطنم تو آفتابی

وطنم ، وطنم، وطنم ایران

همه جانی به تنم وطنم ایران

وطنم خوشا نسیمت که وزدنش گل از گل

وطنم خوشا شمیمت که دمیدنش تغزل

وطنم که شعر حافظ شده وصله تن تو

که شکفته شعر سعدی به بهار دامن تو

وطنم درودی از من به تو به عاشقانت

که سپرده ام به پیکت به نسیم مهربانت

ایران من ،ایران من

ای مهر تو برجان من

حسین منزوی

سعدیا حب وطن

گر چه حدیثیست صحیح

نتوان مرد به سختی

که من این جا زادم

سعدی

وطنم، ایران من، جانم فدایت می‌کنم

روز و شب بر اقتدارت من دعایت می‌کنم

روز مرگم لحظه‌های رفتنم از این دنیا

با تمام عشق و ایمان من صدایت می‌کنم

تیرگی‌ها می‌زدایم از وجودت ای وطن

با تمام هستی خود من صفایت می‌کنم

نام زیبای تو را با خون خود جان می‌دهم

دست دشمن بشکنم از غم رهایت می‌‌کنم

با شهیدان عهد می‌بندم که تا ما زنده‌ایم

اقتدارت را شکوفا، گل هوایت می‌کنم

وطنم ای شکوه پابرجا

در دل التهاب دورانها

کشور روزهای دشوار

زخمی سربلند بحرانها

ایستادی بر جنگ رو در رو

خنجر از پشت می زند دشمن

گویی از ما و در نهان بر ما

وطنم پشت حیله را بشکن

وطنم ای شکوه پابرجا

در دل التهاب دوران‌ها

افشین یداللهی

عکس نوشته شعر وطن پرستی

شعر درباره وطن

مثل راز شعر حافظ

مثل آواز قناری

همچو یاد خوش‌ترین‌ها

همچو باران بهاری

چه سرسبز است این شهر و چه زیباست

زهر جا نغمه‌ای این‌گونه برپاست

کشیده سرد کوهش سر به افلاک

تو گویی آسمانش کرده صد چاک

وطنم، تنم چه باشد که بگویم تنی تو

که تو جانی و سراپا همه جان روشنی تو

وطنم تو بوی باران

به شب ستاره باران

که خوشی و خوش ترینی به مذاق می گساران

وطنم، وطنم ایران

همه جانی به تنم، وطنم ایران

من اگر سروده باشم، وطنم تو شعر نابی

من اگر ستاره باشم، وطنم تو آفتابی

وطنم، وطنم ایران

همه جانی به تنم، وطنم ایران

وطنم که شعر حافظ شده وصله ی تن تو

که شکفته شعر سعدی به بهار دامن تو

فرشاد جمالی

وطن یعنی همه آب و همه خاک

وطن یعنی همه عشق و همه پاک

به گاه شیرخواری گاه‌واره

به دور درد پیری عین چاره

وطن یعنی پدر مادر نیاکان

به خون و خاک بستن عهد و پیمان

وطن یعنی هویت اصل ریشه

سرآغاز و سرانجام و همیشه

علیرضا عصار

یاور از ره رسیده با من از ایران بگو

از فلات غوطه در خون بسیاران بگو

باد شبگرد سخن چین، پشت گوش پرده‌هاست

تا جهان آگه شود، بی پرده از یاران بگو

شب سیاهی می‌زند بر خانه‌های سوکوار

از چراغ روشن اشک سیه پوشان بگو

پرسه‌ی یاس است در آواز این پیتارگان

از زمین، از زندگی، از عشق، از ایمان بگو

سوختم آتش گرفتم از رفیق نا رفیق

از غریبه، آشنا، یاران هم پیمان بگو

زجه نام آوران زخمی به خاموشی نزد

از خروش نعره‌ی انبوه گمنامان بگو

قصه‌های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت

از غم و خشم جهان ساز تهی دستان بگو

با زمستانی که می‌تازد به قتل عام باغ

از گل خشمی که می‌گوید در این گلدان بگو

ایرج جنتی عطایی

ای خطـه ایران مـیهـن ای وطـن من

ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

تا هست کنار تو پر از لشگر دشـمن

هـرگـز نـشـود خــالـی از دل مــحـن من

دردا و دریغا که چنان گشتی بر برگ

کـز یــافـتـه خـویـش نـداری کـــفـــن من

بـسـیـار سـخـن گـفتم در تعزیت تو

آوخ که نـگــریـــانــد کـس را ســـخــن من

و آنـگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق

کـز خـون مـن آغـشـتـه شود پیرهن من

و امروز همی گویم با محنت بسیار

درد او دریـــغـــا وطــــن مـن وطــــن من

ای مادرم ایران‌ زمین

آغاز تو، پایان تویی

بر دشت من، باران تویی

در چشم من، تابان تویی

ایران من ایران من

آن مهر جاویدان تویی

ای در رگانم خون وطن

ای پرچمت ما را کفن

دور از تو بادا اهرمن

ایران من ایران من

مطالب مشابه: متن درباره ایران / جملات احساسی و غرور آفرین درباره ایران عزیز

شعر درباره وطن

وطن من، گهواره حوادث تاریخی فراوانی بوده

و مصیبت‌های زیادی را از سر گذرانده است.

امروز برای باشکوه و باعظمت نگه داشتن

این مرز و بوم، یک صدا و یکدل هستیم.

آغوش من،

سرزمین توست

کاش

قدری عرق میهن پرستی

داشتی

وطن فروش …

ابوالفضل هوشمند

بوی بهار و سپیدی زمستان وطن،

در هیچ جای دیگر جهان پیدا نمی‌شود

و یک مشت از خاک بایرترین کویرهای ایران را

با حاصلخیزترین مناطق جهان، عوض نمی‌کنم.

طبیعت زیبا و زنده وطن ما،

چون تکه‌ای از بهشت است که باید در راستای آبادانی

و بهبودی آن کوشیده و هیچ چیزی را دریغ نکنیم.

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا