غزلیات یغمای جندقی (شعرهای غزل احساسی و زیبای یغمای جندقی)

در روزنو غزلیات یغمای جندقی شاعر بزرگ ایرانی گردآوری شده است. یغمای جندقی (میرزا رحیم یغما) از شاعران بزرگ هجو و طنز در دوره قاجار بود که به خاطر اشعار تند و انتقادی‌اش شهرت دارد و او را از آغازگران ادبیات اجتماعی و انتقادی معاصر می‌دانند و با استفاده از کلمات رکیک، به نقد فساد حاکمان و ظلم زمانه می‌پرداخت، با این حال دیوانش شامل غزلیات و قصائد جدی نیز هست و در تلاش برای پالایش زبان فارسی از واژگان بیگانه بود.

غزلیات یغمای جندقی (شعرهای غزل احساسی و زیبای یغمای جندقی)

غزل‌های شاهکار یغمای جندقی

گم کنم در راه حی از گریه گفتم پی در آب

چشم تا برهم زدم یکباره گم شد حی در آب

محمل از رفتار ماند، ای آه مشعل بر فروز

تا ببینم ناقه از اشک که دارد پی در آب

دور کن دور از دلم دست آستین از دیده ام

تا نسوزی هان در آتش تا نیفتی هی در آب

گر به ظلمت شد خضریامن به دیر اندر چه عیب

نقش خود دیدیم هر یک من در آتش وی در آب

من نه مرد مسجدهم زاهد، نه مرد میکده

زیست در آتش کجا ماهی، سمندر کی در آب

بیندم هر که این تن لاغر میان آه و اشک

رفته گوید مو در آتش رسته گوید نی در آب

آنچه من دیدم ز آه و اشک خود یغما ندید

نوح و ابراهیم هرگز، نی در آتش نی در آب

خضر پنداری نهانی کرده قدری می در آب

ورنه کی بودی بقای زندگانی کی در آب

نیستم ماهی، سمندر نیز، لیک از چشم و دل

رفت ایامم در آتش، گشت عمرم طی در آب

مردم چشم مرا گر خانه ویران شد چه شد

دیر کی پاید بنایی را که باشد پی در آب‌؟

حالم ای همدم مپرس از آه سرد و موج اشک

خود چه باشد حال مسکینی که باشد وی در آب

آه و اشک من اگر بر کوه و وادی بگذرد

کوه خون گرید بقم روید بجای نی در آب

غم نخورد ار چشم لیلی بر دل مجنون نسوخت

نجد بگذارد در آتش غرق گردد حی در آب

تا کمر در آبم از تردامنی‌، ساقی بده

آب آتشگون که لطفی تازه دارد می در آب

شه بر آب چشم مظلومان نبخشد ور نه من

صد ره از اشک تظلم غرق کردم ری در آب

غیر گو خوش زی که با یغما در آن کوه زآه و اشک

هم من افتادم در آتش، غرق شد هم وی در آب

به خاک تیره خون دختر رز ریخت از پندت

برو واعظ که این خون باد دامنگیر فرزندت

خلل گر نیستت در گوهر واعظ چرا مادر

به عهد کودکی در دامن محراب افکندت

تو را تحت الحنک عابد، نبی دانی چرا فرمود

چو مجنونی به حکمت خواست بر گردن نهد بندت

تو ناصح گر بدینسان غم خوری از عیش می‌خوار‌ان

کسی در باغ جنت هم نخواهد یافت خرسندت

چو خوناب کباب آید ز مژگان شور طعم اشکم

نمک پاشیده از بس بر دل ریشم شکر خندت

حلاوت برد خط از شکرین لعلت‌، ترش منشین

رها کن تلخ‌گفتار‌ی که زهرآمیز شد قندت

پی دریوزه می سر نهادی خوش به پای خم

جم عهدی اگر یغما به جامی دست گیرندت

مطالب مشابه: شعر غمگین مولانا (غمگین‌ترین شعرهای عاشقانه مولوی)

غزل‌های شاهکار یغمای جندقی

درد دگر آن کآه سحر را اثری نیست

آه من از این درد که شب را سحری نیست

گفتم کمرش گیرم و آرم به میان راز

آگه نه از این نکته که او را کمری نیست

احوال دل از طرهٔ او پرس که ما را

دیری‌است کز آن گم‌شده یک مو خبری نیست

افسوس که از شست قدر تیر حوادث

می‌آید و جز سینه به دستم سپری نیست

افغان که از مرگ من آگه کندت چون

می‌میرم و بر بستر من نوحه‌گری نیست

چندان‌که زدم ناله نشد چشم تو بیدار

پنداشتم از طالع من خفته‌تری نیست

جز درس محبت همه تحصیل، وبال است

بِپْذیر که نافع‌تر از این مختصری نیست

شاید که بر اشک من و یعقوب بخندد

آن‌را که به دل داغ چو یوسف پسری نیست

کالای وفا خوارتر از اهل هنر شد

ای وای به یغما که جز اینش هنری نیست

مجموعه غزل‌های یغمای جندقی

چهرهٔ دلبر و من گلگون است

لیک آن از می و این از خون است

گرنه بر کشتهٔ فرهاد گذشت

اسب شیرین ز چه رو گلگون است

خون بود قسمت چشم و لب ما

تا لب و چشم بتان میگون است

این شفق نیست که هر شام و سحر

خون من در قدح گردون است

می‌کند از رخ لیلی منعم

واعظ شهر مگر مجنون است

ترسم از جور بتان پیشه کنم

بی‌وفائی که ندانم چون است

سان دل‌هاست شه حسن تو را

خط مگر درصدد شبخون است

سرو گفتم قد موزون تو را

آه از این طبع که ناموزون است

دانیم خرقهٔ پرهیز چه شد

در خرابات به می مرهون است

می‌رود از پی ترکان یغما

چه کنم کار فلک وارون است

تا ابر خطت محیط ماه است

روز من و عالمی سیاه است

گفتم به مهت شبیه دانند

گفتا مشنو که اشتباه است

ره بر زنخش فتادت ای دل

کورانه قدم منه که چاه است

با بار غم تو و دل من

دیگر چه مقام کوه و کاه است

ای دل مزنش به خیل مژگان

یک تن نه حریف یک سپاه است

گفتم صنما به زلف هندو

دل بردی و عالمی گواه است

گفتا دل خویشتن نگه دار

دزد نگرفته پادشاه است

این داد به آتش آن به آبم

اینم ثمر سرشک و آه است

ای ابر عطا تن ضعیفم

در دشت تو کمترین گیاه است

بگذار قدم به دیده من

انگار تو آنکه خاک راه است

صد جور اگر کنی به یغما

جور دگر تو عذرخواه است

باده ساغرت از خون دل یاران است

وای اغیار اگر این اجر وفاداران است

زلف در پای تو افتد به تظلم چپ و راست

بسکه در تاب زسودای گرفتاران است

نیست چشمت ز شبان غمم آگه آری

خفتگان را چه غم از حسرت بیداران است

دارم از چشم تو صد عربده و دم نزنم

که اگر ناله کنم زحمت بیماران است

عشق داغ دل فرهاد به خون کرده رقم

نقش هر لاله که بر دامن کهساران است

رخ تو و اشک مرا کیست که خود دید و نکرد

هوس باده که آن گلشن و این باران است

محضر آنکه تو در خون کشیش روز حساب

خوار چون نامه اعمال گنه کاران است

از دهانت طمع لطف کمی دارم و این

آرزوئی است که در خاطر بسیاران است

یوسفی چون تو به یغما ندهد کس دانم

اینقدر هست که او هم ز خریداران است

مجموعه غزل‌های یغمای جندقی

عکس نوشته اشعار یغمای جندقی

دل که افتاده آن زلف سیه و آن ذقن است

بر نیاید اگر این چاه و اگر آن رسن است

من و از دایره خط تو امید خلاص

چون نکو می نگرم قصه مور و لگن است

صبر کوتاه کنم از خم به سبو به که کشم

باده از خون دل خویش که دست ودهن است

رهش افتاد به زلف تو دل و بار افکند

هر کجا شام شد آن جا به غریبان وطن است

گفتی آن توبه چون سنگ تو چون شد که شکست

چکنم ساغر می شیشه خاراشکن است

من کنم سینه و او سنگ اگر انصاف دهی

در میان مرحله ها فرق من و کوهکن است

خون من ریز و میندیش ز دیوان حساب

کآنچه در هیچ حسابی نبود خون من است

ذکر می خوردن یغما نه همین شحنه شنید

داستانی است که افسانه هر انجمن است

زان مرا بیش ز مرغان قفس زاری‌هاست

که به غیر از شکن دام گرفتاری‌هاست

بینم آن خواب اگرم دیده به عمری غنود

که مرا عمر دگر مایه بیداری‌هاست

آسمان شد ز پی خصمی من پشت زمین

ای دل ای دیده من وقت مددکاری‌هاست

روز تنهائی و پایان وصال و شب هجر

ای غم عشق بیا کاول غمخواری‌هاست

خرقه و سبحه و سجاده فکندم چه کنم

اولین شرط ره عشق سبکباری‌هاست

نامد از بهر عیادت به سرم تا دم مرگ

آه کآخر نفسم اول بیماری‌هاست

کار دل با تو ندانم به کجا انجامد

او نوآموز و ترا شیوه دل‌آزاری‌هاست

جز به یغما نرسد سلطنت ملک نعیم

رحمت از شحنه بازار گنه‌کاری‌هاست

تا به کف پای خمم گردن مینائی هست

خبرم نیست که تسنیمی و طوبائی هست

خون خم آنکه به فتوای خرد ریخت کجاست

که مرا نیز در این مسئله فتوائی هست

رو بگردان قفسم را سوی مرغان حرم

تا بدانند که خوشتر ز حرم جائی هست

من که دور از لب لعل تو به تلخی دادم

جان شیرین چه تفاوت که مسیحائی هست

تا پشیمان شود از کشتن من گوید غیر

بی گناهش مکش امروز که فردائی هست

بو که بر خاک رهت روی نهم می بوسم

بر سر هر گذری خاک کف پائی هست

شهر تنگ است به دیوانه ی  ما لیک چه غم

گوشه بادیه و دامن صحرائی هست

بسملم دوخته بر حلقه فتراک تو چشم

بعد مردن مگرش نیز تمنائی هست

باز یغما شده دیوانه مگر کآمده جمع

کودکان وز طرف زاویه غوغائی هست

ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است

ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است

خیز و از شعله می آتش نمرود افروز

خاصه اکنون که گلستان ارم شداد است

سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد

وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است

با زلال خضرم از می روشن چه نیاز

چشمه آب سیاهی چو در این بغداد است

به جز از تاک که شد محترم از حرمت می

زادگان را همه فخر از شرف اجداد است

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من

آنچه البته بجایی نرسد فریاد است

گفته ای نیست گرفتار مرا آزادی

نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است

چشم زاهد به شناسائی سِرّ رخ و زلف

دیدن روز و شب و اعمی مادرزاد است

گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود

کآنکه در عهد من این کوه کند فرهاد است

هر که یغما شنود ناله گرمم گوید

آهن سرد چه کوبی دلش از پولاد است

مطالب مشابه: رباعیات جهان ملک خاتون / اشعار کوتاه و زیبا از بانوی شاعر ایرانی

عکس نوشته اشعار یغمای جندقی

حلقه بر در زند ار شیخ بگو بارت نیست

شب آدینه برو ورد بخوان کارت نیست

صد رهم توبه ز می دادی و بشکستم باز

دهیم توبه عجب پر نفسی عارت نیست

حرفی ای عشق ندیدم ز تو در هیچ کتاب

تا چه علمی که کسی راوی اخبارت نیست

در حقیقت توئی ای کعبه خرابات مغان

کز مقیمان همه یک عاقل و هشیارت نیست

هیچ شد و هم خرد ای دهن دوست بگوی

تا چه سری که کسی آگه از اسرارت نیست

به امیدی که گرو شد به می ای شیخ ترا

دوست دارم به سر امروز که دستارت نیست

گر به خود نام خدائی نهی ای کعبه حسن

سجده آریم و نگوئیم سزاوارت نیست

من جهان دیده ام ای میکده در زیر فلک

سایه ای امن تر از سایه دیوارت نیست

به جز از خواجه بی مهر تو یغما زن و مرد

کس نبینم که درین شهر خریدارت نیست

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا