تک بیت‌های صائب تبریزی / اشعار کوتاه و شگفت‌انگیز صائب شاعر بزرگ ایرانی

تک بیت‌های صائب تبریزی را به صورت گلچین در روزنو آماده کرده‌ایم. صائب تبریزی (حدود ۱۰۰۰–۱۰۸۷ هجری قمری) یکی از بزرگترین شاعران سبک هندی و از نامدارترین شاعران دوره صفویه در قرن یازدهم هجری بود. وی در اصفهان به دنیا آمد و در همان شهر نیز درگذشت و به خاک سپرده شد. صائب تبریزی به عنوان ملک‌الشعرای دربار صفوی شناخته می‌شد و به دلیل مهارتش در غزل‌سرایی و نوآوری در مضمون و تعابیر شعری، به “شاه شاعر سبک هندی” معروف بود.

تک بیت‌های صائب تبریزی / اشعار کوتاه و شگفت‌انگیز صائب شاعر بزرگ ایرانی

شعرهای کوتاه صائب تبریزی

این زمان، در زیرِ بارِ کوهِ مِنّت می‌روم

من؛ که: می‌دزدیدم از دستِ نوازش، دوش را

یا خم می یا سبو یا خشت یا پیمانه کن

بیش ازین در پا میفکن خاکسار خویش را

پرواز من به بال و پر توست، زینهار

مشکن مرا که می‌شکنی بال خویش را

هر سر موی تو از غفلت به راهی می‌رود

جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را

کاش وقت آمدن واقف ز رفتن می‌شدم

تا چو نی در خاک می‌بستم میان خویش را

دل را حیات از نفس آرمیده است

بیماری نسیم دهد جان، چراغ را

به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل

زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را

خیرگی دارد ترا محروم ورنه گلرخان

همچو شبنم از هوا گیرند چشم پاک را

کم نشد از گریه مستانه، خواب غفلتم

سیل نتوانست کند از جای خود این سنگ را

با تهی‌چشمان چه سازد، نعمتِ روی زمین؟

سیری از خرمن نباشد، دیده‌ی غَربال را

بر جرم من ببخش که آورده‌ام شفیع

اشک ندامت و عرق انفعال را

دَه دَر شود گشاده، شود بسته چون دَری

انگشت، تَرجُمانِ زبان است، لال را

هرچند، حُسن را، خطر از چشمِ پاک، نیست

پنهان زِ آب و آینه کُن، آن جمال را

از کوه غم اگر چه دو تا گشته قامتم

نشکسته است آبله در زیر پا مرا

مطالب مشابه: شعرهای عاشقانه صائب تبریزی / مجموعه احساسی‌ترین و عاشقانه‌ترین شعرهای صائب

شعرهای کوتاه صائب تبریزی

غافل مَشُو، که وقت‌شناسانِ نوبهار

چون لاله، بَر زمین ننهادند، جام را

در گردش آورید می لعل‌فام را

زین بیش خشک لب مپسندید جام را

دل چو شد افسرده، از جسم گرانجان پاره‌ای است

رنگ برگ خویش باشد میوه‌های خام را

پای به خواب رفتهٔ کوه تحملم

نتوان به تیغ کرد ز دامن جدا مرا

بوسه را در نامه می‌پیچد برای دیگران

آن که می‌دارد دریغ از عاشقان پیغام را

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیست آرامم

که آتش طلعتان دارند نبض پیچ و تابم را

عکس نوشته تک بیتی های صائب تبریزی

کسی به موی نیاویخته است خرمن گل

غم میان تو دارد به پیچ و تاب مرا

جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا

سواد شهر بود آیهٔ عذاب مرا

به دامان قیامت پاک نتوان کرد خون من

همین جا پاک کن ای سنگدل با خود حسابم را

سیاه در دو جهان باد، روی موی سفید!

که همچو صبح گرانسنگ ساخت خواب مرا

نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن

این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا

درین ستمکده آن شمع تیره روزم من

که انتظار نسیم سحر گداخت مرا

مَکِش زِ دستِ من، آن ساعدِ نِگارین را

که خون زِ دستِ تو، بسیار دَر دل است، مَرا

جنون دوری من بیش می‌شود از سنگ

درین ستمکده حال فلاخن است مرا

گرچه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم

رهروی نیست درین راه که نشکست مرا

منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان

هیچ در بار به جز برگ سفر نیست مرا

همه شب قافلهٔ نالهٔ من در راه است

گرچه فریادرسی همچو جرس نیست مرا

زنگیان دشمن آیینهٔ بی‌زنگارند

طمع روی دل از تیره‌دلان نیست مرا

روزگاری است که با ریگ روان همسفرم

می‌روم راه و ز منزل خبری نیست مرا

گرچه چون سرو تماشاگه اهل نظرم

از جهان جز گره دل ثمری نیست مرا

آن نفس باخته غواص جگرسوخته‌ام

که به جز آبلهٔ دل، گهری نیست مرا

ز فیض سرمهٔ حیرت درین تماشاگه

یکی شدست چو آیینه خوب و زشت مرا

درین بساط، من آن آدم سیه‌کارم

که فکر دانه برآورد از بهشت مرا

به بوی پیرهن از دوست صلح نتوان کرد

کجا فریب دهد جلوهٔ بهشت مرا؟

چو برگ، بر سر حاصل نمی‌توان لرزید

کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا

می‌شوم گل، در گریبان خار می‌افتد مرا

غنچه می‌گردم، گره در کار می‌افتد مرا

بس که دارم انفعال از بی‌وجودیهای خویش

آب گردم چون کسی از خاک بردارد مرا

چندان که پا ز کوی خرابات می‌کشم

آب روان حکم قضا می‌برد مرا

غمگین نی‌ام که خَلق، شُمارند بَد، مَرا

نزدیک می‌کند به خدا، دستِ رَد، مَرا

ز زندگانی خود، چرخ سیر کرد مرا

دم فسردهٔ این پیر، پیر کرد مرا

گرفت نفس غیور اختیار از دستم

مدد کنید که کافر اسیر کرد مرا

خانه بر دوش‌تر از ابر بهاران بودم

لنگر درد تو چون کوه گران کرد مرا

سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا

صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا

گر چو خورشید به خود تیغ زنم، معذورم

طرفی نیست درین عالم نامرد مرا

وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است

چون زلیخا، عشق می‌ترسم جوان سازد مرا

می‌کنم در جرعهٔ اول سبکبارش ز غم

چون سبو هر کس که بار دوش می‌سازد مرا

فیض صبح زنده‌دل بیش است از دلهای شب

مرگ پیران از جوانان بیشتر سوزد مرا

بَرنمی‌آیم به رنگی، هر زمان، چون نوبهار

سَروِ آزادم، که دایم، یک قَبا باشد مَرا

تا ننوشانم، نگردد در مذاقم خوشگوار

در قدح چون خضر اگر آب بقا باشد مرا

عکس نوشته تک بیتی های صائب تبریزی

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

خون دل چندان نمی‌یابم که بس باشد مرا

شعرهای کوتاه شاهکار صائب تبریزی

دَر طریقت، بارِ هرکس را که نگْرِفتم به دوش

چون گشودم چشمِ بینِش، بار بَر دل شد، مَرا

قامت خم برد آرام و قرار از جان من

خواب شیرین، تلخ ازین دیوار مایل شد مرا

نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبود

حیف ازان عمری که صرف باغبانی شد مرا

ز من به نکتهٔ رنگین چو لاله قانع شو

که از برای درودن نکشته‌اند مرا

فنای من به نسیم بهانه‌ای بندست

به خاک با سر ناخن نوشته‌اند مرا

نیست جز پاکیِ دامن، گُنَه‌ام، چون مَهِ مصر

کو عزیزی، که بُرون آوَرَد از بَند، مرا؟

فغان، که هم‌چو قلم، نیست از نگون‌بختی

به‌غیرِ روسیـَهی، حاصل از سجود، مرا

چون گل، درین حدیقه که جای قرار نیست

برگ نشاط، برگ سفر می‌شود مرا

نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن

خون دل از پیالهٔ زر می‌دهد مرا

مانند لاله، سوخته نانی است روزیم

آن هم فلک به خون جگر می‌دهد مرا

روی تلخ دایه نتواند مرا خاموش کرد

طفل بدخویم، شکر در شیر می‌باید مرا

از نسیم گل پریشان گردد اوراق حواس

خلوتی چون غنچهٔ تصویر می‌باید مرا

برنمی‌دارد به رغم من، نظر از خاک راه

می‌فشاند بر زمین جامی که می‌باید مرا

گران نیم به خریدار از سبکروحی

به سیم قلب، چو یوسف توان خرید مرا

ز حسن عاقبت عشق چشم آن دارم

که صبح وصل شود دیدهٔ سفید مرا

پیری مرا به گوشهٔ عزلت دلیل شد

بال شکسته شد به قفس راهبر مرا

عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت

افتاد چون دو قطرهٔ اشک از نظر مرا

بس که دیدم سردمهری از نسیم نوبهار

باده خون مرده شد چون لاله در ساغر مرا

بر خاطر موج است گران، دیدن ساحل

یارب تو نگه دار ز منزل سفرم را

عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگار

می‌کند ساز از برای محفل دیگر مرا

پرتو منت کند دلهای روشن را سیاه

می‌کُشد دست حمایت شمع مغرور مرا

سیل از ویرانهٔ من شرمساری می‌برد

نیست جز افسوس در کف، خانه‌پرداز مرا

از نوازش، منت روی زمین دارد به من

چرخ سنگین‌دل زند گر بر زمین ساز مرا

می‌کِشم تهمتِ سجّاده‌ی تَزویر از خَلق

گرچه فرسوده شد از بارِ سَبو، دوش، مَرا

مرا ز کوی خرابات، پای رفتن نیست

مگر به خانه برد محتسب به دوش، مرا

چنان ز تنگی این بوستان در آزارم

که صبح عید بود روی گلفروش مرا

گر بدانی چه قدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق‌آلود به آغوش، مرا

شب زلف سیه افسانهٔ خوابم شده بود

ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا

نکرده بود تماشا هنوز قامت راست

که شد خرام تو سیلاب عقل و هوش مرا

اگر تپیدن دل ترجمان نمی‌گردید

که می‌شناخت درین تیره خاکدان غم را؟

عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم را

دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را

مطالب مشابه: غزلیات صائب تبریزی / شعرهای فوق عاشقانه صائب تبریزی

شعرهای کوتاه شاهکار صائب تبریزی

کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟

بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا

هر که می‌بیند چو کشتی بر لب ساحل مرا

می‌نهد از دوش خود، بار گران بر دل مرا

چه حاجت است به رهبر که گوشهٔ چشمش

کشد چو سرمه به خویش از هزار میل مرا

از عزیزانِ جهان، هرکَس به دولت می‌رسد

آشنایی می‌شود از آشنایان کم، مَرا

دل چو رو گَردانْد، بَرگرداندنِ او مشکل است

رویِ دل تا بَرنَگَردیده‌ست، بَرگَردان مَرا

مطالب مشابه

دکمه بازگشت به بالا