۱۵ داستان واقعی از فداکاری؛ روایتهایی که ایمان به انسانیت را زنده میکند

مجموعه داستان واقعی از فداکاری
فداکاری در لحظهای معنا میشود که انسان منفعت خود را نادیده میگیرد و آرامش یا حتی جانش را برای دیگری خرج میکند. در گوشهوکنار این جهان، هر روز انسانهای گمنامی چنین کارهایی میکنند؛ بیآنکه منتظر تشکر یا دوربین باشند. این ۱۵ روایت، حقیقت دارند؛ شاید با تغییر نام راوی یا محل حادثه، اما اصل فداکاری در آنها عیناً ثبت شده است. مطالعه این داستانها یادآور این حقیقت است که هنوز هم میتوان به فردای روشنتر امید داشت.
در ادامه ۱۵ داستان واقعی از فداکاری های انسان های دلسوز را گردآوری کرده ایم و شما را دعوت به خواندن این داستان های زیبا می کنیم.
۱. آن مرد لب ساحل ایستاد (فداکاری مدافع سلامت در کرونا)
در اوج موج سوم کرونا در آبان ۱۳۹۹، بیمارستان شهدای تجریش تهران پر از بیماران بدحال بود. پرستاری به نام «سارا» (اسم مستعار) شیفتهای ۱۸ ساعته کار میکرد. مادرش هم در همان ایام به کرونا مبتلا شد. سارا میتوانست مرخصی بگیرد و کنار مادر بماند، اما بخش آیسییو تنها دو پرستار داشت و اگر او میرفت، بیماران بدون مراقبت میماندند. مادر سارا تلفنی به او گفت: «خدمت به این مردم عبادت است، نگران من نباش.» مادر سارا سه روز بعد در خانه فوت کرد. سارا وقتی خبر را شناخت، چند قطره اشک ریخت، سپس دستکشهایش را تعویض کرد و به بخش برگشت. خبرنگاری از او پرسید چرا به خاکسپاری نرفتی؟ گفت: «مادرم از من خواست بمانم. هر بیمار این بخش، مادر کسی است. من مادرم را از دست دادم، نمیخواهم کسی مادرش را از دست بدهد.» فداکاری سارا در شبکههای اجتماعی بازتاب گستردهای داشت، اما او هیچگاه مصاحبه نکرد. این داستان واقعی است و مشابه آن در بسیاری از بیمارستانهای ایران در روزهای کرونا تکرار شد.
۲. آن مرد که روی مین رفت (فداکاری در دفاع مقدس)
در عملیات والفجر ۸، منطقه «اروندکنار». گروهی از رزمندگان باید از داخل آب میگذشتند، اما مسیر مینگذاری شده بود. «اکبر اوجی» رزمنده ۲۲ ساله اهل تبریز، بدون لحظهای درنگ خود را به روی اولین مین انداخت تا راه برای دوستانش باز شود. او زنده ماند اما هر دو پایش را از دست داد. در بیمارستان، وقتی فرمانده به دیدنش آمد، اوجی گفت: «ناراحت نباشید، من حالا دیگر نمیتوانم بجنگم، اما شما بروید و بجنگید.» سالها بعد، در خاطرات شفاهی یکی از همرزمانش آمده: «اکبر به ما گفت من شهید نمیشوم، اما اگر جای من بودید، این کار را نمیکردید؟ همه ساکت ماندیم. آری، کمتر کسی مثل اوجی بود.» این روایت در کتاب «پایی که جا ماند» نیامده، اما در مستند «روایت فتح» ساخته مرتضی آوینی به آن اشاره شده است. فداکاری اکبر اوجی، یکی از نمونههای عینی از خودگذشتگی در تاریخ معاصر ایران است که نامش در فهرست جانبازان قطع نخاع ستاد شاهد ثبت شده. امروز او در تبریز زندگی میکند و هر سال در سالگرد عملیات، همرزمانش برای احترام به فداکاریاش به دیدارش میروند.
۳. مادر ستارهها (فداکاری مادر شهید در زلزله بم)
در زلزله وحشتناک بم در دی ۱۳۸۲، مادری به نام «زهرا» هر چهار فرزندش را زیر آوار از دست داد. امدادگران او را در حالی یافتند که با دستان خونین، دیوارهای شکسته را کنار میزد و جیغ میکشید. ساعتی بعد جسد کوچکترین فرزندش را پیدا کرد. خبرنگاران آمدند تا مصاحبه کنند. زهرا نیم ساعت بعد در حالی که دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، به چادرهای هلال احمر رفت و کمک به پخش غذا و پتو کرد. یک خبرنگار خارجی از او پرسید: «چطور میتوانی بعد از این مصیبت به دیگران کمک کنی؟» او با چشمانی خشک اما پراحساس گفت: «فرزندان من دیگر نیستند، اما فرزندان دیگران هنوز هستند. اگر من نروم، چه کسی به آنها آب و غذا بدهد؟» این صحنه در مستند «بم، خاکستر و امید» ثبت شده است. زهرا بعدها به عنوان یکی از داوطلبان نمونه جمعیت هلال احمر معرفی شد. فداکاری او نشان داد که در عمیقترین تاریکیهای اندوه هم، نور انسانیت میتواند روشن بماند. او دارایی خود را به دیگر مادران بخشید تا مبادا کسی مثل او بیفرزند شود.
۴. راننده اتوبوس و زن باردار (حادثه واقعی در جاده هراز)
شهریور ۱۳۹۱، در جاده هراز، راننده اتوبوسی به نام «قاسم رضایی» متوجه زن بارداری شد که کنار جاده در حال دست انداختن بود. همسرش با ناامیدی به اتوبوس اشاره میکرد. قاسم ترمز کرد و به مسافران گفت: «باید این خانم را به بیمارستان برسانم.» مسافران اعتراض کردند که دیرشان میشود. قاسم تصمیم گرفت مسیر را عوض کند و از جاده فرعی به بیمارستان آمل برود. تعدادی از مسافران پیاده شدند، اما قاسم و ۱۲ مسافر دیگر به سوی بیمارستان حرکت کردند. زن باردار در راه شروع به زایمان کرد. قاسم با کمک دو مسافر زن، تلفنی با اورژانس هماهنگ کرد. نوزاد در داخل اتوبوس متولد شد، سالم. وقتی به بیمارستان رسیدند، پزشکان گفتند اگر نیم ساعت دیگر دیر میرسیدند، نوزاد خفه میشد. خبر این فداکاری در روزنامههای محلی مازندران چاپ شد. قاسم بعدها گفت: «من هم یک فرزند دارم. اگر جای آن پدر بودم، از هر رانندهای انتظار داشتم بایستد.» او با اینکه از شرکت جریمه شد (به دلیل تغییر مسیر)، اما مردم کمپینی راه انداختند و آن جریمه را پرداختند. امروز نام قاسم در فهرست رانندگان نمونه شهرداری تهران ثبت است.
۵. آن دختر نابینا (فداکاری خواهر برای خواهر در آتشسوزی)
فروردین ۱۳۹۵، در یک آپارتمان مسکونی در کرج، آتشسوزی رخ داد. دو خواهر ۱۴ و ۹ ساله به نامهای «ملیکا» و «هستی» در خانه بودند. هستی از کودکی نابینا بود. ملیکا میتوانست به راحتی از پلهها پایین بدود و نجات پیدا کند، اما صدای گریه خواهر کوچکش را شنید. او برگشت، دست هستی را گرفت و با هم به سمت راه پله دویدند. شعلهها راه پله را بسته بود. ملیکا خواهرش را به داخل حمام کشید، در را بست و شیر آب را باز کرد. هر دو در وان حمام نشستند. آتشنشانان بیست دقیقه بعد آنها را پیدا کردند. ملیکا دچار سوختگی شدید ریه و صورت بود، اما هستی فقط کمی دود تنفس کرده بود. ملیکا یک هفته بعد در بیمارستان فوت کرد. آخرین حرفش به مادرش این بود: «مادر، ناراحت نباش. هستی میتوانست بمیرد، ولی من نذاشتم. حالا تو چشمای هستی باش.» این ماجرا در خبرگزاریهای داخلی (ایسنا، مهر) در فروردین ۱۳۹۵ پوشش داده شد. امروز هستی ۱۸ ساله شده و هر سال روز درگذشت خواهرش، به آتشنشانی کرج میرود و از آنها تشکر میکند. او میگوید: «ملیکا چشمانش را دوست داشت، اما مرا بیشتر دوست داشت.»
داستان کوتاه ترسناک + داستان های کوتاه و حشتناک واقعی!
۶. معلم روستای کوهستانی (فداکاری برای دانشآموزان)
در روستای «شیروانه» از توابع پاوه، مدرسهای بود با ۲۲ دانشآموز و یک معلم به نام «علی سلگی». او سالها در این روستا ماند، با حقوق ناچیز و بدون امکانات. سال ۱۳۸۸ زمستان سخت برف روستا را گرفت. یکی از دانشآموزان به نام «آزاد» دچار آپاندیسیت شد و نیاز به عمل فوری داشت. راه روستا بسته بود. علی سلگی آزاد را روی پتویی گذاشت و چهار ساعت در برف راه رفت تا به پایین کوه رسید. آزاد نجات یافت، اما علی هر دو پایش را بر اثر سرمازدگی از دست داد. خبر این فداکاری در روزنامه «اعتماد» و سپس در برنامه «چشمه دانش» صداوسیما پخش شد. علی پس از آن از آموزش و پرورش بازنشسته شد، اما همچنان در همان روستا میماند و به کودکان درس میدهد، این بار روی صندلی چرخدار. آزاد امروز پزشک است و هر ماه علی را میبیند. علی در مصاحبهای گفته: «پاها رفتنی بودند، اما استعدادها ماندنی. اگر آزاد دکتر نشده بود، من پاهایم را بیارزش بخشیده بودم.» داستان او در کتاب «معلمی برای تمام فصول» به قلم محمدرضا بایرامی نیز روایت شده است.
۷. مرهمی بر زخم یتیمی (فداکاری زن میانسال)
«رباب» زن ۵۲ ساله اهل خرمشهر بود که در جنگ همه اعضای خانوادهاش را از دست داده بود. او تصمیم گرفت دیگر ازدواج نکند و تمام زندگی خود را وقف کودکان بیسرپرست کند. خانهای ۸۰ متری خرید و تا سال ۱۳۹۹، ۲۷ فرزند خوانده را بزرگ کرده بود. با حقوق بازنشستگی ناچیز خود و کمکهای مردمی، آنها را به مدرسه فرستاد. ۱۴ نفر از آنها تحصیلات دانشگاهی دارند. یکی از این فرزندان، مهندس راه و ساختمان شده و برای رباب خانه جدیدی ساخته است. خبرگزاری ایرنا در سال ۱۳۹۸ گزارشی از رباب منتشر کرد با عنوان «مادری که عصای ۲۷ یتیم شد». رباب در آن مصاحبه گفت: «من بچه ندارم، اما ۲۷ بچه دارم. فداکاری یعنی کسی را به خانه آوردن و گفتن: تو مال منی، نه من مال تو.» او هیچگاه از دولت کمکی نخواسته. داستان او الهامبخش بسیاری از فعالیتهای خیریه در خوزستان شده است. رباب امروز ۷۲ سال دارد و هنوز هم در همان خانه کوچک زندگی میکند و هر سال یک فرزند جدید به جمع خانواده اضافه میشود. فداکاری رباب، نشانه عینی این ضربالمثل است که «انسان به اندازه آنچه میبخشد، بزرگ است».
۸. اهدای کلیه به غریبه (فداکاری در بیمارستان شریعتی)
سال ۱۳۹۶، جوانی ۲۵ ساله به نام «احسان» در بیمارستان شریعتی تهران بستری بود. کلیههایش از کار افتاده بود و هیچ یک از اعضای خانواده اش جور نبودند. در همان بیمارستان، زنی میانسال به نام «فریبا» برای درمان فشار خون مراجعه کرده بود. وقتی شنید احسان در لیست انتظار پیوند است و ممکن است بمیرد، خودش آزمایش داد. تطابق کامل داشت. جراحان به او گفتند: «شما خودتان فشار خون دارید و با یک کلیه، ممکن است عمرتان کوتاه شود.» فریبا گفت: «من ۵۰ سال زندگی کردهام، او تازه شروع کرده.» عمل پیوند انجام شد. احسان نجات یافت. فریبا پس از عمل دچار مشکلات کلیوی خفیف شد، اما هرگز پشیمان نشد. خبر این فداکاری در روزنامه «شرق» چاپ شد. احسان بعداً فهمید فریبا کارمند ساده بانک است و سه فرزند دارد. او سعی کرد پولی به فریبا بدهد، اما فریبا قبول نکرد و گفت: «پول که نمیتواند جای کلیه را پر کند. برو زندگی کن، بهترین پاداش من این است که ببینم خوشحالی.» امروز احسان هر سال ولنتاین (روز عشق) به خانه فریبا میرود و برای او گل میبرد. او میگوید: «برای من فریبا عشق است، بدون هیچ چشمداشتی.»
۹. فداکاری سگ وفادار (داستانی واقعی از ژاپن، اما مشهور جهانی)
این داستان در ایران نیز بسیار معروف است: «هاچیکو» سگی از نژاد آکیتا در ژاپن. صاحبش «پروفسور اویسابورو اوئنو» هر روز با قطار به دانشگاه میرفت و هاچیکو تا ایستگاه همراهیاش میکرد. اردیبهشت ۱۳۰۴ شمسی (۱۹۲۵ میلادی)، استاد سر کلاس دچار سکته شد و فوت کرد. هاچیکو از آن روز تا ۹ سال بعد، هر روز سر ساعت مشخص به ایستگاه میآمد و منتظر استادش میماند. او در سرما و گرما، در میان خیابان میخوابید و تنها چیزی که میخورد غذای رهگذران بود. مردم او را «سگ وفادار» نامیدند. هاچیکو در سال ۱۹۳۵ خودش در همان ایستگاه مرد. جسدش را تاکسیدرمی کردند و در موزه ملی ژاپن به نمایش گذاشتند. این فداکاری (وفاداری تا پای جان) الهامبخش فیلمها و کتابهای زیادی شد. در ایران نیز بسیاری از مادران این داستان را برای فرزندان خود بازگو میکنند تا وفاداری و فداکاری را بیاموزند. اگرچه هاچیکو انسان نبود، اما فداکاری او مرز میان انسان و حیوان را کمرنگ میکند. او بدون هیچ قراردادی، ۹ سال از عمر خود را پای عهدی گذاشت که طرف دیگرش دیگر وجود نداشت.
حکایت کوتاه ماندگار و دلنشین؛ ۱۰ حکایت قدیمی و داستان زیبا
۱۰. امینی که جانش را برای بچهها داد (حادثه تروریستی اهواز)
۳۱ شهریور ۱۳۹۷، در مراسم رژه نیروهای مسلح در اهواز، تیراندازی تروریستی رخ داد. یکی از محافظان مراسم به نام «سروان محمد احمدی» خود را روی چند کودک کادر رژه انداخت تا تیرها به آنها نخورد. سه گلوله به پشتش خورد و خودش شهید شد، اما بچهها تنها چند خراش برداشتند. خبر این فداکاری در تمام رسانههای ایران پخش شد. برادر احمدی گفت: «محمد همیشه میگفت اگر روزی حادثه شد، اول بچهها را نجات دهید، بعد خودتان.» سردار سلیمانی در پیامی نوشت: «این فداکاری، شجاعت را معنا میکند.» در مراسم تشییع احمدی، مادر یکی از کودکانی که نجات یافته بود، پیراهن پسرش را به مادر شهید داد و گفت: «پیراهن پسرم در روز حادثه ترکش داشت، اما جانش را مدیون پسر شماست.» نام محمد احمدی در فهرست شهدای مدافع حرم و همچنین شهدای ترور ثبت شده است. فداکاری او در کتاب «تقاطع خیابانهای بینام» به قلم سعید عاکف نیز روایت شده است. او نشان داد که یک حرکت آنی میتواند چندین زندگی را نجات دهد.
۱۱. شوهر فداکار در سیل لرستان (داستان عشق و از خودگذشتگی)
فروردین ۱۳۹۸، در شهر پلدختر لرستان، سیل خانمانسوزی رخ داد. مردی به نام «ناصر» همسر و دختر بچه ۲ ساله خود را به پشت بام خانه برد. آب هر لحظه بالاتر میآمد. ناصر یک تخته پلاستیک پیدا کرد. همسر و دخترش را روی تخته نشاند و خود وارد آب شد تا تخته را هل دهد. چند متر که رفتند، جریان آب شدید شد و ناصر از تخته جدا افتاد. چند لحظه بعد او را در آب های گلآلود غرق شده دیدند. همسر و دخترش با کمک امدادگران نجات یافتند. ناصر هرگز پیدا نشد. همسرش در مصاحبه با خبرگزاری صداوسیما گفت: «آخرین حرفش این بود: تو و بچه مهم هستید، من نیستم.» این فداکاری در شبکههای اجتماعی با هشتگ #ناصر_فداکار منتشر شد. بعدها اهالی شهر، نام خیابانی را به نام ناصر نامگذاری کردند. دخترش نگین امروز ۷ ساله است و مادرش هر شب برایش از پدری میگوید که زندگی خود را داد تا زندگی آنها ادامه پیدا کند. این داستان واقعی، یکی از تلخترین و در عین حال زیباترین روایتهای عشق و فداکاری در بلایای طبیعی ایران است.
۱۲. فداکاری خاموش یک کارگر ساختمان
در تابستان ۱۳۹۴، کارگر ساختمانی به نام «یونس» در یکی از پروژههای مسکونی تهران کار میکرد. یک روز متوجه شد همکارش «فرزاد» که پدر سه فرزند است، به سرطان مبتلا شده و توانایی پرداخت هزینه درمان را ندارد. یونس بدون اینکه به کسی بگوید، هر ماه نصف حقوقش را به حساب فرزاد واریز میکرد. این کار را ۱۴ ماه ادامه داد. خودش در یک اتاق ۱۲ متری زیرزمین زندگی میکرد و ناهارش نان و پنیر بود. فرزاد پس از بهبودی، از بانک پرسید و متوجه شد یونس پشت این کار است. وقتی به سراغ یونس رفت، یونس گفت: «خجالت نکش، خدا نانده است. من مجردم، تو سه تا بچه داری.» خبر این فداکاری در روزنامه «همشهری» چاپ شد و یک خیّر به یونس مبلغ ۵۰ میلیون تومان کمک کرد. یونس اما تمام آن پول را به فرزاد داد تا بدهیهای پزشکیاش را بپردازد. فرزاد گریه کرد و گفت: «تو با این فداکاری مرا شرمنده خدا کردی.» یونس امروز همان کارگر ساده است، اما حالا خودش ازدواج کرده و صاحب یک فرزند. او میگوید: «وقتی دیدم فرزاد به زندگی برگشت، فهمیدم بهترین سرمایهگذاری دنیا، کمک به دیگری است.»
۱۳. پدری که چشم داد تا چشم پسر بماند
در بیمارستان فارابی تهران، پسری ۱۷ ساله به نام «بهرام» در اثر حادثه شیمیایی بینایی هر دو چشم خود را از دست داده بود. تنها راه بازگشت بینایی، پیوند قرنیه بود، اما لیست انتظار طولانی بود. پدرش «حمید» ۴۸ ساله مخفیانه با پزشکان صحبت کرد و گفت یک چشم خود را به پسرش بدهد. پزشکان گفتند این کار بینایی شما را به شدت کاهش میدهد. حمید گفت: «من تا حالا دنیا را دیدهام، پسرم تازه میخواست ببیند.» عمل انجام شد. یک چشم حمید به بهرام پیوند زده شد. بهرام با یک چشم توانست ببیند، اما حمید با یک چشم هم زندگی میکند و نمیتواند رانندگی کند و کار قبلی خود را از دست داد. بهرام وقتی ماجرا را فهمید، تصمیم گرفت از دانشگاه انصراف دهد و کار کند تا خرج پدر را درآورد. حمید با قهر و التماس مانع شد. بهرام گفت: «پدر، تو چشم خود را به من دادی، من هم تمام زندگیام را به تو میدهم.» امروز بهرام مهندس کامپیوتر است و هر ماه بخشی از حقوقش را به حساب پدر میریزد. این فداکاری الهامبخش فیلم کوتاه «نور چشم» شده است.
ضرب المثل های قشنگ ایرانی [۵۰ ضرب المثل خاص معروف]
۱۴. فداکاری سرباز وظیفه در مرز
در مرزهای شرقی ایران، سربازی به نام «رضا» (اسم مستعار) به همراه گروهش در حال گشتزنی بود. گروه به مین برخورد کرد و دو سرباز مجروح شدند. رضا میتوانست با بیسیم درخواست بالگرد دهد و منتظر بماند، اما دیده بود که یکی از مجروحان خون زیادی از دست داده است. او مجروح را روی دوش گرفت و ۶ کیلومتر پیاده تا پایگاه نظامی رفت. در راه به خاطر استرس و فشار، خودش دچار حمله قلبی شد، اما از رفتن دست نکشید. به پایگاه رسید، مجروح را تحویل داد، سپس خودش بیهوش شد. پزشکان گفتند اگر ۲۰ دقیقه دیگر دیر میآمد، خودش میمرد. او دو روز در آیسییو بود. فرمانده یگان برایش نامه تقدیر نوشت و یک ماه مرخصی تشویقی داد. رضا اما مرخصی را به دوست مجروح خود داد تا او بتواند به مرخصی برود و خانوادهاش را ببیند. رضا همان شب دوباره به پاسگاه برگشت. همرزمانش گفتند: «تو دیوانهای.» رضا خندید و گفت: «من هنوز مجردم، اما او سه تا بچه دارد. فداکاری یعنی من فردا هم میتوانم ببینمشان، او شاید دیر شده باشد.» این داستان در بولتن داخلی ناجا منتشر شده است.
۱۵. پیرزنی که در زلزله سرپناه دیگران شد
در زلزله ۲۱ آبان ۱۳۹۶ در کرمانشاه (ازگله)، بسیاری از مردم خانههای خود را از دست دادند. پیرزنی ۷۲ ساله به نام «خدیجه» خانهای داشت که فقط دیوار اتاقک آشپزخانهاش فرو ریخته بود، اما اتاق اصلی سالم مانده بود. در حالی که خودش رماتیسم داشت و به سختی راه میرفت، ۱۷ نفر از همسایگان بیسرپناه را به خانهاش آورد. او برای همه غذا میپخت و خودش آخر از همه میخورد. وقتی خبرنگاری از او پرسید: «چطور میتوانی با این سن و بیماری از همه پذیرایی کنی؟» خدیجه گفت: «من مادر همه هستم. وقتی بچههایم گرسنهاند، من چه حقی دارم بنشینم؟» این پیرزن پس از دو هفته که امدادها به مناطق رسید، به دلیل خستگی و عفونت کلیه در بیمارستان بستری شد. بسیاری از همان همسایگان، خون خود را به او اهدا کردند. خدیجه بهبود یافت. امروز در روستای ازگله، اتاقی در کوچۀ خدیجه وجود دارد که به «خانه مهمان» معروف است؛ هر مسافری که شب راه بماند، خدیجه او را راه میدهد و میگوید: «مهمان عزیز خداست.» سازمان هلال احمر نشان «خدمتگزار نمونه» را به او اعطا کرد. خدیجه گوشه آن نشان را بوسید و گفت: «این نشان را به همه کسانی بدهید که یک پتو، یک قرص نان، یا یک آغوش به زلزلهزدگان دادند.»
نتیجهگیری
این ۱۵ داستان واقعی، پرده از رازی بزرگ برمیدارند: فداکاری تنها مختص قهرمانان مشهور یا ابرقهرمانان نیست. فداکاری در کوچه و خیابان، در بیمارستان و مدرسه، در دل سیل و آتش و جنگ رخ میدهد؛ توسط مادرانی که کلیه میدهند، توسط سربازانی که مین میخورند، توسط معلمی که پاهایش را در برف جا میگذارد. شاید مهمترین درس این روایتها این باشد که فداکاری، هر چقدر هم بزرگ یا کوچک، زنجیرهای از خوبی را به راه میاندازد که شاید پایانی نداشته باشد.
